فاعلاتن مفاعلن فعلن ( تن ت تن تن / ت تن ت تن / ت ت تن )
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری ( دیباجه )
*
هر که در سایه عنایت او ست
گنهش طاعت است و دشمن،دوست ( دیباجه )
*
ای که شخص منت حقیر نمود
تا بزرگی هنر نپنداری
گاو لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری (باب ا.ل / حکایت ۳ )
*
هر که گردن به دعوی افرازد
خویشتن را به گردن اندازد
سعدی افتاده ای است آزاده
کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وانگهی گفتار
پای بست آمده ست و پس دیوار ( دیباجه )
*
گرچه شاطر بود خروس به جنگ
چه زند پیش باز رویین چنگ؟
گربه شیرست در گرفتن موش
لیک موش است در مصاف پلنگ ( دیباجه )
*
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم ( باب اول / حکایت ۳ )
*
قرص خورشی در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد (باب اول / حکایت ۴ )
*
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید برنخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری ( باب اول / حکایت ۴ )
*
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد ( باب اول / حکایت ۴ )
*
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود ( باب اول / حکایت ۴ )
*
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال و نعمت و جاه
گر نبیند به روز شپره چشم
چشمه ی آفتاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان
کور بهتر که آفتاب سیاه ( باب اول / حکایت ۵ )
*
کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدگر بکنید
بر من اوفتاده دشمن کام
آخر ای دوستان گذر بکنید
روزگارم بشد بنادانی
من نکردم شما حذر بکنید ( باب اول / حکایت 9 )
*
کس نبیند که تشنگان حجاز
به لب آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند ( باب اول / حکایت ۱۳ )
*
کس نیاید به خانه ی درویش
که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضی شو
یا جگر بند پیش زاغ بنه ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
راستی موجب رضای خداست
کس ندیدم که گم شد از ره راست ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
گر گزندت رسد ز خلق مرنج
که نه راحت رسد ز خلق و نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
که دل هر دو در تصرف اوست
گر چه تیر از کمان همی گذرد
از کماندار بیند اهل خرد ( باب اول / حکایت ۲۴ )
*
پادشه پاسبان درویش است
گرچه نعمت به فر دولت اوست
گوسفند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست ( باب اول / حکایت ۲۸ )
*
گر نبودی امید راحت و رنج
پای درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان کز ملک ملک بودی ( باب اول / حکایت ۲۹ )
*
گر تتر بکشد آن مخنث را
تتری را عوض نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش
آب در زیر و آدمی بر پشت؟ ( باب سوم / حکایت ۱۳ )
*
نخورد شیر نیم خورده ی سگ
ور بمیرد به سختی اندر غار
تن به بیچارگی و گرسنگی
بنه و دوست پیش سفله مدار
گر فریدون شود به نعمت و ملک
بی هنر را به هیچ کس مشمار
پرنیان و نسیج بر نا اهل
لاجورد و طلی است بر دیوار ( باب سوم / حکایت ۱۳ )