فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ( تن ت تن تن / ت ت تن تن / ت ت تن تن / ت ت تن )
منت حاتم طائی نبرد ( باب سوم / حکایت ۱۴ )
منت حاتم طائی نبرد ( باب سوم / حکایت ۱۴ )
حکایت ۲۴
ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی
صلح با دشمن اگر خواهی، هرگه که تو را در قفا عیب کنــد در نظـرش تحسین کن
سخن آخــر به دهــان میگذرد مـــوذی را سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن
آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و ببقیتی در زندان بماند آوردهاند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر.
خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک به هم بر آمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که
حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست به حکم آن که پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنان که گفتهاند
آن را که به جای توست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند به عمری ستمی
ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم ترا بیجرم و خطا آزردن گفت یا خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمیبیند تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولی تر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت و حکما گفتهاند
گر گزنـــدت رسـد از خلق مـــرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنـج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست کاین دل هر دو در تصرف اوست
گــر چه تیـــر از کــمان همی گذرد از کمـانـــدار بینــد اهل خـــــــرد
نکات مفید:
خواجه: بزرگ، سرور، مهتر، رئیس
مُلك زوزن را خواجهای بود: رئیسی برای سرزمین زوزن بود
کریم النفس: از کرم و به معنای: از جهات ویژگیهای شخصیتی انسان بخشندهای بود و اکرم از کرامت است.
همگِنان: مخفف گون و گین، همسطح، هم شکل، هم نوعان، هم ردیفان
مواجهه: از وجه و باب آن مفاعله به معنای روبرو است.
مصادره: مصدر باب مفاعله، اجازه تصرف اموال را از فرد بگیرند.
سوابق: سابقه
مرتهِن: از رهن به معنای گرو، رهین منت او،
رفق: همراه، مهربانی
توکیل: از ( وکل ) به معنای کار را به کسی واگذار کردن، امر وامانده، بازداشت موقت،
آخِر: پایان و آخرَ به معنای دیگر است در بیت (سخن آخر به دهان . . . ) مراد آخِر است
موذی را: رای فک اضافه، این "را" برای تفکیک کردن مضاف از مضاف الیه استفاده میشود
معاقبت: عقوبت
روا نداشتند: نمیتوان از مرزها عبور کرد
خطاب: توبیخ
آنچه مضمون خِطاب ملک بود از عهده بعضی به درآمد: آنچه منظور ملک بود را برخی توانستند اجرا کنند.
خُفیه: یواشکی خیفه: ترس
رَای: نظر
احسن الله خلاصه: خدا خلاصش را نیکو کند
خلعت: از خلع، به معنای بیرون آوردن، خلعت یعنی بزرگی لباس خود را از تن خود خارج کند و به دیگری ببخشد و این کلمه ( با کسر و فتح خ) بنا به قائده "و فَعلةٌ لِمَرةٍ کَجَلسة و فِعلةٌ لِهیئةٍ کَجِلسَة" هر دو صحیح میباشد اگر کیفیت خلعت را در نظر داشته باشیم خِلعت و اگر یک بار خلع در نظر داشته باشیم خَلعت میگوییم.
خِلاف: مخالفت و خَلاف به معنای پشت، رویگردان است در این بیت منظور خِلاف است
حکایت ۲۳
یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت چه مصلحت میبینی؟ گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفتهاند
چو کردی با کلــوخ انداز پیــکار سـر خــود بـه نادانـی شکستی
چو تیر انداختی بر روی دشمن چنین دان کاندر آماجش نشستی
نکات مفید:
پرورده نعمت: پرورده شده نعمت
کسان: نظامیان دربار
عقب برفتند: تعقیب، پشت سر رفتن، به دنبال و در پی داشت. و عقب معنای باطنی پشت است.
ناکس: آدم باشخصیتی نیست.
به تأویل شرعی بکش: تأویل: بازگشتن، معنای جمله نمادی درست کن و از احکام شرعی قتلی بیرون بیاور
کلوخ انداز: گل خشک شده را پرتاب میکردند.
شوخ دیده: چشم ناپاک، گستاخ شوخ: احمق، گیج
هر چه رود بر سرم: وقتی مبدأ را لحاظ میکنیم میگوییم "رفتم" و وقتی مقصد را لحاظ میکنیم میگوییم "آمدم".
با وی غرضی بود: غرض: انگیزه غیر رها، معنای جمله منظوری داشت، قصد خاصی درباره او داشت.
و از عروض لذت ببرید
ابیاتی که شک دارید را به سیستم بدهید و وزن را تحویل بگیرید
حکایت ۲۲
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف بفرمود طلب کردند هقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند وداد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همیبیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمیبینم
پیش که برآورم ز دستت فریاد هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.
همچنان در فکر این بیتم که گفت پیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر ندانی حال مور همچو حال توست زیر پای پیل
نکات مفید:
متفق شدند: ریشه آن ( و ف ق)، باب افتعال و دارای مطاوعه (اثر پذیری) است اگر بگوییم متفَق شدند یعنی همه به اتفاق رسیدند و اگر بگوییم متفِق شدند به معنای همه نظر همدیگر را جلب کردند در این جمله متفِق و متفَق هر دو صحیح است البته متفَق علمیتر است.
زهره: صفرا
جلاد: پوست کن، کسی که به آناتومی بدن انسان آشنایی داشت و به عنوان شکنجه پوست افراد را (در حالی که زنده بودند) از تنشان جدا میکرد.
تقاضا: قضاوت طرفینی
کنار: جانب، آغوش و مقابل آن میانه است
شفاء: (با فتح و کسر "ش") کلمهای عربی، به معنای تندرستی و سلامتی شَفا به معنای لبه است.
آحاد: جمع احد به معنی یکی
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی: یک مرض هولناکی داشت که نگفتن دوباره نام آن سزاوارتر است. هول: ترس و جمع آن اهوال است.
ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد: رسیدگی و حمایت از فرزندان بر عهده پدر و مادر است.
حطام: ریزه، خرده، خس
سلطان را دل از این سخن به هم برآمد: حالش دگرگون شد و از حرف او اثر گرفت
به خون در سپردند: مرا به خون سپردند،
نکات مفید حکایت ۲۰:
غافل: غفلت، یاد در پوششی از میل دیگر قرار گرفته است.
خاطر: من نیز آنجه به ذهن او خطور میکند را میخواهم.
رنج بردار: رنج برنده
عقوبت: از عقاب و تعقیب، به معنای مطلق آنچه در پی میآید. کسی که مورد پیگرد قرار میگیرد به دلیل اینکه او جلو دیگران است و دیگران در عقب او میدوند آن را منفی قرار دادهاند و ثواب را مقابل عقاب قرار دادهاند در حالیکه در قرآن این کلمه همیشه منفی نیست.
طَرْفی: طرف و طرف هم ریشه است. به معنای شِمه، گوشه، قسمت، پارهای
شکنجه: از شکنج به معنای چین، خم شده
منصبی: منصب: نصب شده، جایگاه منسب: نسبت داده شده، خویشاوند
بر سر او بگذشت: سر، گاهی به پایان یک سلسله و گاهی به نقطه اعلای یک مجموعه، سر گفتهاند یعنی از آن حیث که اعلا است سر است و سر انسان را نیز از همین جهت سر میگویند. در این جمله به معنای از بالای او گذشت.
در حال تباه: تباه به معنای خراب، فساد، تخریب شده
گزاف: اضافی
بگیرد اندر ناف: ناف با نوه مرتبط است معنای جمله: در رشتههای درونی بگیرد.
لعنت: در مقابل عذاب، سلام، رحمت مطرح شده و در کتاب مقدس، ضد برکت آمده است. در لغت به معنای راندن و در اصطلاح، ایجاد مانع برای این که فرد، به لذتهای باطنی نرسد. لعنت کردن: نفرین کردن لعنت نامه: نامهای که در آن لعنت است و لعنت گفتن، اصطلاحی که سعدی به کار برده است.
حکایت ۲۱
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همیداشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت اندیشه همیکردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم
ناسزایی را که بینی بخت یار عاقـلان تسلیـم کردنـد اختیـار
چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش برآر
نکات مفید:
مجال: اصل آن مَجْوَل، اسم مکان و اسم زمان از جَوْلان، به معنای جا یا زمانی که فرد فعالیت میکند.
نگاه همی داشت: نگاه میداشت، نگه داشتن یعنی جلو چشم خود را داشت ، نگهداری
جاه: از جَوْه و جوه از وجه به معنای وجاهت، اعتبار
ناسزا: چیزی که سزاوار نیست، ناشایسته
صالح: کسی که با نظام هستی در صلح است و با قوانین هستی همراهی میکند.
در سرش کوفت: نشانه گرفت و مساحت سر را نگاه کرد سنگ را وسط سر فرد زد. بر سرش کوفت: وقتی با آن فرد هم سطح است یا وقتی سنگ بزرگتر از سر فرد است.
ددان: حیوانات درنده و در مقابل دام نیز آمده است.
نکات مفید فصل دوم:
دیده نابینا روشن همیکرد: میتوانست نابینا را شفا دهد.
حظی برگرفتمی: لذت بردم، شانس
مطربی دور از این خجسته سرای: سرای خجسته، صفت موصوف مغلوب است. مطرب که نامبارک است و با خجستگی این منزل فاصله دارد.
راست چون بانگش از دهن برخاست: راست: حقیقتاً، به راستی و همجنین نسبت به دستگاه موسیقی صنعت ایهام دارد.
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ، از نم اوفتاده لآلی
همچوعرق برعذارشاهدغضبان ( دیباجه )
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی آب سرچشمه ی خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد ( باب اول / حکایت ۴ )
*
فرقست میان آن که یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در ( باب اول / حکایت ۷ )
*
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان بلب آمد که بر او کس نگریست ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
آن را که به جای توست هر دم کرمی
عذرش بنه ار کند به عمری ستمی ( باب اول / حکایت ۲۴ )
*
عاجز باشد که دست قدرت یابد
برخیزد و دست عاجزان برتابد ( باب سوم / حکایت ۱۵ )
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ ( باب اول / حکایت 19 )
*
دو بامداد اگر آید کسی به خدمت شاه
سیم هر آینه در وی کند بلطف نگاه
امید هست پرستندگان مخلص را
که ناامید نگردند از آستان اله ( باب اول / حکایت ۲۵ )
*
چه سال های فراوان و عمرهای دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنان که دست بدست آمده است ملک به ما
به دستهای دگر همچنین بخواهد رفت ( باب اول / حکایت ۲۶ )
*
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل٬ ولی ترک جان بباید گفت ( باب دوم / حکایت 11)
*
به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سایل از تو بزاری طلب کندچیزی
بده و گر نه ستمگر بزور بستاند ( باب دوم / حکایت 18)
*
به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای
و لیک می نتوان از زبان مردم رست ( باب دوم / حکایت 22)
*
شکوفه گاه شکفته ست وگاه خوشیده
درخت وقت برهنه ست و وقت پوشیده ( باب دوم / حکایت 27)
*
به نان خشک قناعت کنیم و جامه ی دلق
که بار محنت خود به که بار منت خلق ( باب سوم / حکایت ۳ )
*
ز قدر و هیبت سلطان نگشت چیزی کم
از التفات به مهمان سرای دهقانی
کلاه گوشه ی دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش آورد چون تو دهقانی ( باب سوم / حکایت ۲۰ )
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش ( باب اول / حکایت ۶ )
*
ما را به جهان خوشتر ازین یک دم نیست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
ای آن که به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست ( باب اول / حکایت ۱۳ )
*
صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که تو را
در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن
سخن اخر به دهان می گذرد موذی را
سخنش تلخ نخوا هی دهنش شیرین کن ( باب اول / حکایت ۲۴ )
*
گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگوی که در آن دم غم جانم باشد
گویم:از بنده مسکین چه گنه صادر شد
دل آزرده شد از من ؟ غم آنم باشد ( باب دوم / حکایت 12)
*
تشنه ی سوخته در چشمه ی روشن چو رسید
تو مپندار که از پیل دمان اندیشد
ملحد گرسنه در خانه ی خالی بر خوان
عقل باور نکند کز رمضان اندیشد ( باب اول / حکایت ۴۰ )
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست ( باب اول / حکایت ۵ )
*
در این امید بسر شد ، عمر عزیز
که آن چه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک
امید نیست که عمر گذشته باز آید ( باب اول / حکایت 9 )
*
به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پای در آید، کسش نگیرد دست
هرآن که تخم بدی کشت وچشم نیکی داشت
دماغ بیهوده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست ( باب اول / حکایت 10 )
*
قرار در کف آزادگان نگیرد مال
نه صبر دردل عاشق نه آب در غربال ( باب اول / حکایت ۱۳ )
*
به روی خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد بدرشتی فراز نتوان کرد ( باب اول / حکایت ۱۳ )
*
همای بر همه مرغان ازان شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد ( باب اول / حکایت ۱۵ )
*
چه جرم دید خداوند سابق الانعام؟
که بنده در نظر خویش خوار میدارد
خدای راست مسلم بزرگواری و لطف
که جرم بیند و نان برقرار می دارد ( باب اول / حکایت 17 )
*
چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ
تو را تحمل امثال ما بباید کرد
که هیچ کس نزد بر درخت بی بر سنگ ( باب اول / حکایت 17 )
*
مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک
زنند جامه ی ناپاک گازران بر سنگ ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار
که آب چشمه ی حیوان درون تاریکی است ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست
که زندگانی ما نیز جاودانی نیست ( باب اول / حکایت ۳۷ )
*
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که جز خدای نبودم به دیگری پرداخت
قیاس کن که چه حالتم بود در این ساعت
که در طویله نا مردمم بباید ساخت ( باب دوم / حکایت 30)
*
ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز
مرو٬ که عیش بر او نیز تلخ گردانی
به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو
فرو نبندد کار گشاده پیشانی (باب سوم / حکایت ۱۱ )
*
نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور
که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش
عجب که دود دل خلق جمع می نشود
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش ( باب سوم / حکایت ۱۳ )
*
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر ( باب اول / حکایت ۳ )
*
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
وان که خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی، مرده به ( باب اول / حکایت 12 )
*
چون درآواز آمد آن بربط سرای
کد خدا را گفتم: از بهر خدای
زیبقم د ر گوش کن تا نشنوم
یا درم بگشای تا بیرون روم ( باب دوم / حکایت 19)
*
هر چه از دونان به منت خواستی
در تن افزودی و از جان کاستی ( باب سوم / حکایت ۱۰ )
*
گربه ی مسکین اگر پر داشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی ( باب سوم / حکایت ۱۵ )
*
آن شنیدستی که روزی تاجری
در بیابانی بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیادار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور ( باب سوم / حکایت ۲۲ )
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می کند
روز میدان وانکه بگریزد به خون لشگری ( باب اول / حکایت ۳ )
*
پرتو نیکان نگیرد آنکه بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ( باب اول / حکایت ۴ )
*
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشگر است ( باب اول / حکایت ۶ )
*
ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه ست خوابش برده به
وان که خوابش خوشتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی مرده به ( باب اول / حکایت ۱۲ )
*
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد
زود باشد کش به شب روغن نبینی در چراغ ( باب اول / حکایت ۱۳ )
*
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی ( باب اول / حکایت ۱۶ )
*
همچنان در فکر ان بیتم که گفت
پیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچو حال توست زیر پای پیل ( باب اول / حکایت ۲۲ )
*
چون فرومانی به سختی تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین ( باب دوم / حکایت 13)
*
قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را
محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را ( باب دوم / حکایت 19)
*
گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان ( باب سوم / حکایت ۱۰ )
عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که پلنگ خفته باشد ( باب اول / حکایت ۳ )
*
بالای سرش ز هوشمندی
می تافت ستاره ی بلندی ( باب اول / حکایت ۵ )
*
بگذار که بنده کمینم
تا در صف بندگان نشینم ( باب اول / حکایت 17)
*
گر بر سر و چشم من نشینی
بارت بکشم که نازنینی ( باب اول / حکایت 17)
*
مسکین خر اگرچه بی تمیزست
چون بار همی برد عزیز ست
گاوان و خران رنج بردار
به ز آدمیان مردم آزار ( باب اول / حکایت 20 )
*
حاصل نشود رضای سلطان
تا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد
با خلق خدای کن نکویی ( باب اول / حکایت 20 )
*
شخصی نه چنان کریه منظر
کز زشتی او خبر توان داد
وانگه بغلی نعوذ بالله
مردار به افتاب مرداد ( باب اول / حکایت ۴۰ )
*
چون بنده خدای خویش خواند
باید که بجز خدا نداند ( باب دوم / حکایت 17 )
*
در بسته به روی خود ز مردم
تا عیب نگسترند ما را
در بسته چه سود وعالم الغیب
دانای نهان و آشکارا ( باب دوم / حکایت 22)
*
زاهد که درم گرفت و دینار
زاهد تر از او کسی بدست آر ( باب دوم / حکایت 33)
*
حیف باشد که جز نکو گوید ( باب اول / حکایت ۱ )
*
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود
همچنان از طویله ای خر به ( باب اول / حکایت ۳ )
*
روضه ماء نهرها سلسال
دوحه سجع طیرها موزون
آن پر ازلاله های رنگارنگ
وین پرازمیوه های گوناگون
باد در سایه درختانش
گسترانیده فرش بوقلمون ( دیباجه )
*
ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت به که مردم آزاری ( باب اول / حکایت 11 )
*
زورت ار پیش می رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعائی بر آسمان نرود ( باب اول / حکایت ۲۶ )
*
هر که را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانی که در نهادش چیست
محتسب را درون خانه چه کار؟ ( باب دوم / حکایت۱)
*
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناهتوبه کنند
عارفان از عبادت استغفار ( باب دوم / حکایت ۲ )
*
بر در کعبه سایلی دیدم
که همی گفت و می گرستی خوش
می نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش ( باب دوم / حکایت ۲ )
*
روی بر خاک عجز،می گویم
هر سحر گه که باد می آید:
ای که هرگز فرامشت نکنم
هیچت از بنده یاد می آید؟ ( باب دوم / حکایت ۳ )
*
در برابر چو گوسفند سلیم
درقفا،هچو گرگ مردم خوار ( باب دوم / حکایت ۴ )
*
پای مسکین پیاده چند رود؟
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی ( باب دوم / حکایت 11)
*
مطربی، دور از این خجسته سرای
کس ندیدش دو بار در یک جای
راست چون بانگ از دهن برخاست
خلق را موی بر بدن برخاست
مرغ ایوان ز هول او برمید
مغز ما برد و حلق خود بدرید ( باب دوم / حکایت 19)
*
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی بعلت آن
که پری از طعام تا بینی ( باب دوم / حکایت 21)
*
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد وطاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت : باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم: این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش ( باب دوم / حکایت 25)
*
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی ( باب دوم / حکایت 32 )
*
تا مرا هست و دیگرم باید
گر نخوانند زاهدم ، شاید ( باب دوم / حکایت 32)
*
ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غله اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند ( باب دوم / حکایت 35 )
بنده چه دعوی کند جرم خداوند راست ( باب اول / حکایت ۲۲ )
*
دست تضرع چه سود بنده ی محتاج را
وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل؟ ( باب سوم / حکایت ۲۳ )
باغ و ملک پدر فروخته به
پختن دیگ نیکخواهان
هر چه رخت سراست سوخته به
با بداندیشان هم نکویی کن ( باب اول / حکایت ۳۳ )
*
تا توانی درون کس مخراش
کاندر این راه خارها باشد
کار درویش مستمند برار
که تو را نیز کارها باشد ( باب اول / حکایت ۳۵ )
*
بخت و دولت به کاردانی نیست
جز به تایید اسمانی نیست
اوفتاده ست در جهان بسیار
بی تمیز ارجمند و عاقل خوار
کیمیاگر بغصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه یافته گنج ( باب اول / حکایت ۳۹ )
*
دست سلطان دگر کجا بیند
چون به سرگین در افتاد ترنج
تشنه را دل نخواهد اب زلال
کوزه بگذشت بر دهان سکنج ( باب اول / حکایت ۴۰ )
*
ای هنرها نهاده بر کف دست
عیبها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور
روز درماندگی به سیم دغل ( باب دوم / حکایت 6 )
*
ای بسا اسب تیز رو که بماند
که خر لنگ جان به منزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد ( باب دوم / حکایت 16 )
*
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پار سایان ِ روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز ( باب دوم / حکایت 17 )
*
آهنی را که مورچانه بخورد
نتوان برد از او به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخ آهنین در سنگ ( باب دوم / حکایت 18)
*
ای گرفتار پای بند عیال
دگر آزادگی مبند خیال
غم فرزند و برگ و جامه و قوت
بازت آرد ز سیر در ملکوت
همه روز اتفاق می سازم
که شبی با خدای پردازم
شب چو عقد نماز می بندم
چه خورد بامداد فرزندم؟ ( باب دوم / حکایت 31)
*
هر که هست از فقیه و پیر مرید
و ز زبان آوران پاک نفس
چون به دنیای دون فرود آمد
به عسل در، بماند پای مگس ( باب دوم / حکایت 32)
*
ای قناعت توانگرم گردان
که ورای تو هیچ نعمت نیست
کنج صبر اختیار لقمان است
هر که را صبر نیست حکمت نیست ( باب سوم / حکایت ۱ )
*
سخن آن گه کند حکیم آغاز
یا سرانگشت سوی لقمه دراز
که ز نا گفتنش خلل زاید
یا ز نا خوردنش بجان آید
لاجرم حکمتش بود گفتار
خوردنش تندرستی آرد بار ( باب سوم / حکایت ۴ )
*
ترک احسان خواجه اولی تر
کاحتمال جفای بوابان
به تمنای گوشت مردن به
که تقاضای زشت قصابان ( باب سوم / حکایت ۹ )
*
نانم افزود و آبرویم کاست
بینوایی به از مذلت خواست ( باب سوم / حکایت ۱۱ )
*
در بیابان خشک و ریگ روان
تشنه را در دهان چه در چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پای
بر کمربند او چه زر چه خزف ( باب سوم / حکایت ۱۶ )
*
گر همه زر جعفری دارد
مرد بی توشه برنگیرد گام
در بیابان فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره ی خام ( باب سوم / حکایت ۱۸ )
*
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قدرت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است ( باب سوم / حکایت ۱۹ )
*
از زر و سیم راحتی برسان
خویشتن هم تمتعی برگیر
وانگه این خانه کز تو خواهد ماند
خشتی از سیم و خشتی از زر گیر ( باب سوم / حکایت ۲۳ )
*
وه که گر مرده بازگردیدی
به میان قبیله و پیوند
رد میراث سخت تر بودی
وارثان را ز مرگ خویشاوند ( باب سوم / حکایت ۲۳ )
*
بخور ای نیک سیرت سره مرد
کان نگون بخت گرد کرد و نخورد ( باب سوم / حکایت ۲۳ )
دوست نزدیک تر ازمن به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم ( باب دوم / حکایت 10 )
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد ( باب اول / حکایت ۲۷ )
*
به لطافت چو بر نیاید کار
سر به بی حرمتی کشد ناچار
هر که بر خویشتن نبخشاید
گر نبخشد بر او کسی شاید ( باب سوم / حکایت ۲۱ )
از دست و زبان که بر آید
کزعهده شکرش بدر آید؟ ( دیباجه )