قسمت پانزدهم
حکایت ۴
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
|
درختی که اکنون گرفتست پای |
بـه نیروی شخصی برآیـد ز جای |
|
و گـر همچنــان روزگـاری هلـی |
بـه گـردونـش از بیـخ بر نگسـلی |
|
سر چشمه شاید گرفتن به بیل |
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل |
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان بر گماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده تنی چند مردان واقع دیده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندان که پاسی از شب در گذشت
|
قرص خورشید در سیاهی شد |
یونس اندر دهان ماهی شد |
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند همه را به کشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بد میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از زیعان جوانی تمتع نیافته توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت
|
پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست |
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست |
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست
|
ابر اگر آب زندگی بارد |
هرگز از شاخ بید بر نخوری |
|
با فرومایه روزگار مبـر |
کـز نی بوریـا شـکر نخوری |
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرها بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
|
با بدان یار گشت همسر لوط |
خـانـدان نبـوّتش گـم شـد |
|
سگ اصحاب کهف روزی چند |
پی نیکان گرفت و مردم شد |
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم
|
دانی که چه گفت زال با رستم گرد |
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد |
|
دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد |
چـون بیشتـر آمد شتـر و بـار ببـرد |
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده ملک را تبسم آمد و گفت.
|
عاقبت گرگ زاده گرگ شود |
گرچه با آدمی بزرگ شود |
سالی دو برین بر آمد طایقه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت
|
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی |
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس |
|
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست |
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس |
|
زمیـن شـوره سنبـل بـر نیـارد |
درو تخـم و عمـل ضایع مگردان |
|
نکویی با بدان کردن چنان است |
که بد کردن به جای نیک مردان |
نكات مفید:
- بلدان: سرزمین و سرزمین زمینی است که نقش محوری ایفا میکند
- رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب: مردم سرزمینهای مختلف از کیدهای آنها میترسیدند
- رعیت: اصطلاح کهنی است و این کلمه یادگار نظام دامداری است که چوپان باید چوببانی میکرده است رعیت کسی است که باید رعایت حال او را کرد. امروزه کلمه سائس و رعیت داریم که سائس به معنای سیاستگزار و کسی است که در واقع دیگران را چوپانی میکند.
- ملاذی منیع گرفته بودند: ملاذ از لوذ، اسم مکان و به معنای پناهگاه و مَنیع از منع و چیزی است که نمیتوان به آن دست یافت معنای جمله: جای استراتژیکی را گرفته بودند و کسی نمیتوانست در آنان نفوذ کند
- همی کردند: ویژگی سبکی است
- اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد: نسق: آداب و رسوم، روش نسق کشی وقتی که فردی را اجبار کنند آداب و رسوم خاصی را انجام دهد معنای جمله: اگر به همین شکل پای کار بایستیم مقاومت آنان برطرف شود.
- به نیروی شخصی: به نیروی یک انسان مشخص؛ شخص: از حیث آن که شخصیت خاصی دارد شخص میگویند و از آن حیث که یک نفر است فرد میگویند.
- هلی: رها کنی
- گسلیدن: مصدر جعلی به معنای گسیختن، گسستن است.
- به گردون او را از ریشه نمیتوانی را بکنی
- تجسس: بررسی بد و هیجانی را تجسس میگویند خداوند در (سوره حجرات آیه 12) میفرماید: "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا" در مقابل بررسی بد، بررسی خوب نیز داریم در (سوره یوسف آیه 87 ) حضرت یعقوب به فرزندانش میگویند: "يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ.
- نگاه داشتند: منتظر فرصت بودند. نگاه به چشم مربوط است.
- مُقام: جای اقامت، ماندن مَقام : جای ایستادن
- واقعه: مصیبت بزرگ، چون مصیبت روی انسان میافتد آن را واقعه میگویند حادثه: پیش آمد، صورت گرفت، ما حادثه را ایجاد میکنیم در واقعه برای ما پیش میآید به روز قیامت و جنگ واقعه میگویند.
- مردان واقعه دیده: مردانی که امرهای ناگهانی بسیار دیدهاند و حواسشان به جهات مختلف است.
- شِعب: شکاف
- جبل: کوه و جمع آن جبال
- شبانگاهی: یک شبی
- سفر کرده و غارت آورده: هر دو صفت مفعولی است
- سلاح از تن بگشادند: گشودن: باز کردن، در قدیم سلاح را به خود میبستند و داخل آن میشدند. سلاح تنها شامل اسلحه نمیشده بلکه شامل تمام ادوات جنگی چون زره، زین، کلاه خود و . . . میشده است.
- در گذشت: ویژگی سبکی
- قرص خورشید در سیاهی شد . . . : صنعت تلمیح به کار رفته است
- جستند: پریدن
- بامدادان: صبح
- عنفوان: اول خوبی، زیبایی و جوانی را میگویند. عنفوان یا ریشه آن از عفو به معنای خالص، برگزیده است یا ریشه آن از انف به معنای زور است.
- میوه عنفوان شبابش نورسیده: علائم بلوغ تازه در او ظاهر شده بود
- سبزه: سبز به معنای جوان و تازه است. هر چیزی که حکایت از تازگی میکرده آن را سبز و آبی میگفتند.
- بر نخورده: فعل مرکب است بر: میوه، ثمره
- ریعان: اول جوانی
- تمتع: لذت بردن
۱. قوم: فامیل که از یک ریشه هستند و ارتباط خونی دارند طایفه: کسانی که طواف میکنند و در محلها میچرخند و جماعت کوچک را گویند فرقه: گروه