حکایت ۵

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

بالای سرش ز هوشمندی

   می‌تافت ستاره بلندی

فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست

ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

تــوانـم آنـکـه نیـازارم انـدرون کسـی

حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست

بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست

که از مشقت آن جز به مـرگ نتوان رسـت

 

شـور بـختـان بـه آرزو خـواهنـد

 

مقبلان را زوال نعمت و جاه

گـر نبینـد بـه روز شپّــره چشم

چشمـه آفتـاب را چـه گنـاه

راست خواهی هزار چشم چنان

کـور بهتـر کـه آفتـاب سیـاه

 

 

نکات مفید:

-          سرهنگ: ترکیبی از سر و هنگ است که هنگ به معنای سنگینی، تمکین و وقار و همچنین هوشیار، باهوش، زور و قدرت، غار،   غم‌خوری و نگه‌داشتن غم یا سپاه، لشگر، قوم و قبیله و بسیار و فراوان است و در زبان پهلوی به معنای فهم و معرفت بوده است. این کلمه به دلیل خوش ساخت بودنش در سیستم نظامی به کار می‌‌رفته و بعد، از این کلمه در عرصه‌های دیگر نیز استفاده شده است.

 

-          اُغلُمِش: اسمی ترکی است نام یکی از پادشاهان ایرانی بوده است.

 

-          آثار بزرگی در ناصیه او پیدا: ناصیه موی پیشانی است و مجازاً به پیشانی گفته می‌شود. در گذشته افرادی بوده اند که از نگاه به چهره و پیشانی فرد قدرت‌های او را تشخیص می‌دادند.

 

-          ‌می‌تافت: در ادبیات گاهی "ب" به "ف" تبدیل شده است و در اینجا، "‌می‌تافت" به معنای "می تابید" است.

 

-          هنر: فضیلت اخلاقی

 

-          اقبال و دولت خداوند باد:‌ قبل از این عبارت "در سایه خداوندی . . ." را به کار رفته به همین جهت نسخه "اقبال و دولت، خداوند را باد" متناسب به نظر می رسد اما اگر نخواهیم نسخه دیگر را بپذیریم می‌توانیم بگویم" اقبال و دولت، خداوند باد" به معنای این که اقبال و دولت همیشه سرور و رئیس باشد.

 

-          به رنج در: ویژگی سبکی است.

 

-          مقبل: آنکه به اقبال، نعمت و جاهی رسیده است؛ این کلمه از ریشه ق ب ل به باب افعال رفته و اقبال شده با معنای پیش رفتن  و مقبَلان جمع آن است یعنی آن‌که نعمت به سمت او آمده و روزگار به او رو کرده است.

 

-          رست: رها شد، بن ماضی و بن مضارع آن ره است

 

-          زوال: افتادن، وقت ظهر را زوال آفتاب می‌گویند چون خورشید به اوج خود رسیده و از آن به بعد اوج آن کم می‌شود.

 

-          راست خواهی هزار چشم چنان:‌ واقعاً ( یا اگر راستش را بخواهی ) اگر بخواهی هزار چشم غیرواقع بین داشته باشی که آفتاب را سیاه بدانی کور باشی برایت بهتر است.   

 

 

توضیحات:

1.       در ادبیات فارسی گاهی شور در مقابل شیرین به کار رفته است به خاطر این‌که شور و شیرین به آب مربوط هستند و آب نماد ارتباط برقرار کردن ما با هستی است و همچنین تمثیلی از آیه قرآن (هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ ... ۵۳ فرقان ) است. آب شیرین مثالی از طبع ملایم و اخلاق‌ خوب و روحیه ‌نرم و آب شور نمادی از طبع ناسازگار و خلق تنگ است.

2.       شب و آفتاب، مراعات نظیر دارند و بین چشم و چشمه می توان نوعی سجع قایل شد چرا که آرایه ها از صوت واژه‌ها تشخیص می‌دهند نه شکل ظاهری‌شان.