گلستانه

حافظ به روایت دیگرانی که روایت نشدند

در سال ۱۳۵۴ کتابی به نام " حافظ شیراز به روایت احمد شاملو " منتشر شد.مقدمه ی ان که در سال های پس از انقلاب مجوز انتشار نیافت بسیار بحث انگیز بود.شاملو علاوه بر مقدمه ای که در ان حافظ را انسانی بی دین و منکر معاد حداقل در دوره ی دوم حیاتش معرفی می کرد تصحیحی جدید از دیوان حافظ ارائه داد که در ان علاوه بر نوشتن ابیات زیر هم (به شکل شعر نو)و بر هم زدن ترتیب قرار گرفتن ابیات در نسخه های پیشین بعضی از کلمات را در ابیات تغییر داد که به تغییر معنای ابیات انجامید.

به عنوان مثال:

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

به این شکل تغییر یافت:

ز ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

یا این بیت:

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

قران ز بر بخوانی بر چهارده روایت

به این شکل تغییر یافت:

عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ

قران ز بر بخوانی بر چهارده روایت

نکته ی جالب این جاست که شاملو در دوره ی حیاتش توفیق یافت تا چند غزل حافظ را بخواند و صدای ضبط شده ی او به دوره ی ما نیز رسیده است.بیت اخر را در این البوم با تاکید ویژه ای بر "عشقت"می شنوید(یعنی حتی اگر مانند حافظ قران را با چهارده روایت بخوانی این عشق توست که فریاد تو خواهد رسید).اگر دقت کنید روش خواندن این بیت در رسانه ها و مراسم های رایج ما به این گونه است که تاکید را بر خواندن قران بر چهارده روایت قرار می دهند.(یعنی اگر قران را با چهاده روایت خواندی انگاه مانند حافظ عشقت به فریادت خواهد رسید).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناطقیان  | 

صنعت ارصاد و تسهیم

جلسه ی پیش اشاره ای به  صنعت ارصاد و تسهیم شد که مایل بودم توضیحش رودر این جا بنویسم :

(ارصاد در لغت مصدر باب افعال، آن است که کسی را بر کاری ای چیزی نگهبان کنند و او را در کمین آن بگمارند. )

ارصاد و تسهیم یک صنعت بدیعی است که در آن خواننده کلام را به گونه ای مسجع و با نظم بیان میکند که شنونده میتواند خود، ادامه ی کلام را بگوید، پیش از آن که اصل آن را بداند. بنابر این شنونده در آن شعر با شاعر سهیم می شود.

به عنوان نمونه :

           وقت  بهار باده  مخور جز به بوستان                    کز باده آن است  که در بوستان خورند

           با دوستان خورآن چه تراهست،پیش از آنک            بعد از تو دشمنان تو، با دوستان خورند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نژادصداقت  | 

قسمت دهم

متن کتاب

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس به رسم قدیم از در درآمد چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد برنگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست          بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل دررسد            به حکم ضرورت زبان درکشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم  که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند  تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش  گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم برنیارم و قدم برندارم  مگر آن گه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف  که آزردن دوستان جهل است و کفارت یمین سهل   و خلاف راه صواب است و نقض رأی اولوالالباب  ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست                      کلیـد در گنــج صــاحب هنــر

چو در بسته باشد چه داند کسی                    که جوهر فروش است یا پیلور

 

اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است            به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقـل است دم فـرو بستن              به وقت گفتـن و گفتــن به وقت خامــوشـی

 

 

نکات مفید:

-         کجاوه: کجاوه یا محمل، اتاقک چوبینی بوده است که آن را برای سفر می‌ساخته‌اند و بر پشت شتر یا استر می‌بستند و در قدیم وسیله حمل و نقل مسافران بوده است.

 

-         حجره: به معنای اتاق و مغازه است که امروزه بیشتر در مورد مغازه به کار می‌رود.

-         نشاط و بساط: در این دو کلمه "جناس‌خط" به کار رفته است. توضیح اینکه جناس خط آرایه‌ای است که در آن شکل کلمات یکی و نقطه‌ کلمات متفاوت است. نشاط به معنای جست و خیز، چالاکی و گشادگی خاطر است .

 

-         بساط مداعبت گسترد: به معنای سفره شوخی را پهن کرد.

 

-          کنونت که امکان گفتار هست . . . : مضمون حدیثی از حضرت علی علیه ‌السلام است که می‌فرماید : "عباد اللّه، الآن فاعلموا، و الألسن مطلقة ... " الآن عمل کنید که دست شما باز است زیرا بعد از مرگ نمی‌توانید کاری صورت دهید.

 

-          متعلقان منش: جمع متعلق و به معنای وابستگان و خویشاوندان می‌باشد. شین در "منش" به معنای "او را" است که مفعول بی‌واسطه می‌باشد و چون مربوط به فعل و یکی از وابستگان کلمه "من" بوده و پس از مضاف‌الیه،شاعر کلمه "او را" را به "شین" تبدیل نموده است.

-          کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید: یکی از وابستگان او را از ریز ماجرا مطلع گردانید. حسب می‌تواند به دو صورت حَسْب و حَسَب خوانده شود. هرگاه بخواهیم فصیح صحبت کنیم یا طبق قاعده عربی "زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی" بخواهیم با اضافه شدن مبانی و حروف،‌ بر معانی بیفزاییم از حَسَب استفاده می‌کنیم.

 

-          فلان: اسم مبهم و عربی است. این کلمه با بهمان و بیسار نیز همراه می‌شود. بیسار کلمه‌ای فارسی و اصل آن" بیستار و باستار" می‌باشد.

 

-          معتکف: باب افتعال، ریشه آن عکف و مصدر آن عکوف به معنای ماندن و مستقر شدن است. اعتکاف به معنای، بر اثر چیزی در جایی. 

-         سر خویش گیر: به معنای آن است که به امور خود توجه کن و مشغول باش.

 

-          به عزت عظیم : قسم و معنای آن سوگند به عزت و نفوذ ناپذیری خداوند است.   

 

-          عادت مألوف: مألوف اسم مفعول کلمه الفت و الفت مصدر ثلاثی مجرد و به معنای جمع شده است و عادت مألوف به معنای عادتی که به آن الفت داشته‌ایم و رویه معمول بوده است.

 

-          کفارت یمین سهل: به معنای کفاره قسم آسان است.

-          جهل: به معنای بی‌عقلی، بی‌شعوری و جهالت است.

-          صواب: به معنای درست است.

 

-          اولوالالباب: جمع ذواللب و لُب به معنای مغز، باطن، حکمت و خرد است.( مغز در اینجا به معنای باطن است نه مغز سر).

 

 "اولو و اولی" جمع "ذا، ذو، ذی" است پس "ذوالرحم" به معنای صاحب رحم و جمع آن "اولوالارحام" و "ذوالعزم" به معنای دارای عزم و جمع آن "اولواالعزم"  است. این کلمه در آیات متعدد قرآن به کار رفته است از جمله درسوره (ص) آیه 18 می‌فرماید " الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ " به معنای "کسانی که وقتی سخن حق را می‌شنوند هر چه متناسب با اوضاع خودشان است را عمل می‌کنند آنان هستند که خداوند آنها را به لطف خاص خود هدایت فرموده و هم آنان دارایان باطن هستند."

 

-          هنر: مرکب از دو کلمه "هو" و "نر" و به معنای درستی، خوبی، فضیلت و مرد است. اعتقاد داشتند تنها مرد است که می‌تواند حقیقت را اجرا کند و مراد از مرد، مردانگی و استقامت و نه جنسیت مرد است.

 

-          پیله‌ور: دوره‌گر یا خرده‌فروشی بوده است که در زمان قدیم سوزن، مهره، دارو، اجناس عطاری و مانند آن را به روستاها یا اماکن دور از شهر می برده و می فروخته است . 

 

-          اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است . . . : سکوت از کلام غیر مفید بهتر و کلام مفید از سکوت بهتر است. سکوت باب و علامت حکمت است و کسی که می‌خواهد حکمت پیدا کند باید ابتدا سکوت کند تا علم بیابد و کلام در او جاری شود و بعد از آن سخن بگوید.

-          مصلحت: مصدر میمی از دو ریشه "صلاح و صلح" است در اینجا مصلحت به معنای صلاح و نفع است.

 

-          طیره: طَیْره و طِیْره بنا بر قاعدة‌ای در زبان عربی که "و فَعلةٌ لِمَرةٍ کَجَلسة و فِعلةٌ لِهیئةٍ کَجِلسَة" هر دو صحیحند . توجه به نکات مثبت چیزی را فال و توجه به نکات منفی همان را طیره گویند. فال هر آنچه به آن تفآل بزنند و به طرق مختلف انجام می‌شود و در واقع کاری است برای زیاد شدن امید در آنچه انجام می‌دهیم و طیره فال بد را گویند.

-          دم فرو بستن: دم به معنای دمیدن است چه این دمیدن از بیرون یا درون صورت گیرد و دم فرو بستن به معنای ساکت بودن است.

-          به وقت گفتـن و گفتــن به وقت خامــوشـی: در این بیت، کلام به نور و سکوت به خاموشی تشبیه شده و نشانه توجه سعدی به نور بودن سخن و تاریکی بودن سکوت است هر چه از کلمات درست بیشتر استفاده شود نور و درستی در ما بیشتر و هر چه از کلمات منفی و نادرست استفاده شود چون خاموشی است تاریکی در ما بیشتر می‌شود. 

 

 

توضیحات:

۱-      تألیف به معنای جمع کردن و گرد آوردن مطلبی به طوری که مجموعه‌ای کامل از آن مطلب حاصل شود. تصنیف به معنای نگارش، صنف صنف کردن و دسته‌دسته کردن است به طوری که یک صنف یا دسته جدید ایجاد شود. تعلیق به معنای آویختن، آویزان کردن و اصطلاحا نوشتن مطالب در ذیل کتاب ( پاورقی‌) است.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

وزن از دید فروغ فرخزاد

فروغ  فرخزاد در مورد وزن می گوید:  وزن مثل نخی است  که از میان کلمات  رد شده ، بی آن که دیده شود ، فقط آن ها را حفظ می کند و نمی گذارد بیفتد. اگر کلمه ی " انفجار" در وزن نمی گنجد و مثلا ایجاد سکته می کند، بسیار خوب  این سکته  مثل گرهی  است در این نخ.  با گره های دیگر می شود اصل  گره را هم وارد وزن شعر کرد  و از مجموع گره ها  یک جور هم شکلی  و هم آهنگی  به وجود آورد ....

وزن باید از نو ساخته شود  و چیزی که  وزن را می سازد  و باید اداره کننده ی وزن باشد -برعکس گذشته – زبان است .

نقل از کتاب جاودانه زیستن، در اوج ماندن . صفحه 302

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نژادصداقت  | 

قسمت نهم

متن کتاب

هر کـه آمد عمارتـی نو ساخت                   رفت و منـزل به دیگـری پـرداخت

وآن دگرپخت همچنین هوسی                   ویـن عمـارت به سر نبرد کسـی

یــار  نـاپـایــدار  دوسـت مــدار                    دوستــی  را  نشــاید این غــدار

نیک و بد چون همی بباید مـرد                   خنک آن کس کـه گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرسـت                    کس نیارد ز پس ز پیـش فرسـت

عمــر بــرف است و آفتـاب تموز                 اندکی مــاند و خواجــه غره هـنوز

ای تهــی‌دسـت رفتــه در بــازار                  تــرســمت  پــر  نیــاری  دستــار

              هر که مزروع خود بخورد به خوید                   وقت خرمنش خوشــه بـاید چید.

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم.

 

 

نکات مفید:

-          عمارت: به معنای ساختمان، بنا، آبادانی و تعمیر است.

-          پرداختن: مصدر این کلمه پرداز و اصل این کلمه اوستایی و به معنای دویدن و دور چیزی را گرفتن است. این کلمه امروزه به معنای واگذار کردن، به انجام رسانیدن، کامل کردن و تمام کردن به کار می‌رود. در این بیت پرداختن به معنای واگذار کردن است.

 

-          پخت: بن مضارع و اصلی و به معنای پرورش دادن، حلاجی کردن و میوهٔ رسیده است. خیال خام خود را پخت به معنای این است که خیالش را پرورش داد.

 

-          . . . وین عمارت به سر نبرد کسی: با این همه تزئینات که صرف این ساختمان شد کسی نتوانست با مهلتی که خداوند برای زندگی کردن به او داده بود در این بنای دنیا ساکن شود و بماند.

 

-          دوست مدار: هم به معنای دوست نداشته باش و به معنای او را به دوستی انتخاب نکن می‌باشد.

-          غدار: صیغه مبالغه غدر و به معنای فریب‌، نیرنگ‌ و کلک است.

 

-          . . . خنک آن کس که گوی نیکی برد: خنک، معادل عبارت عربی "طوبی له"  و به معنای "خوشا به حال او" است و گوی، اشاره به بازی چوگان دارد. در این بازی هر کس خود را زودتر به گوی می‌رسانده و آن را برمی‌داشته برنده می‌شده است.

 

-          برگ عیش: یکی از معانی برگ، توشه است و برگ عیش به معنای توشه زندگی یا توشه راحتی است.

-           . . . کس نیارد ز پس تو پیش فرست: به معنای کسی نمی‌تواند پس از مرگت برای تو کاری کند یا کسی توان و یارای آن را ندارد که بعد از مرگ، کاری برای خود انجام دهد پس قبل از مرگ، توشه‌ای برای خودت فراهم کن.

 

-          عمر برف است و آفتاب تموز: تموز دهمین ماه از ماه‌های رومی و برابر با ماه مرداد از ماه‌های شمسی است. ماه‌های رومی از 24 آبان شروع می‌شود و عبارت است از : تشرین اول ـ تشرین دوم ـ  کانون اول ـ  کانون دوم ـ  شباط ـ آذار ـ نیسان ـ ایار ـ حزیران ـ تموز ـ آب ـ ایلول. تابستانی بودن این ماه، باعث کم بودن ابرها در آسمان و در نتیجه روشن و گرم بودن روزها و سیاه بودن شب‌های آن است که از آنها مکررا در ادبیات استفاده شده است.

معنای مصرع این است که عمر مثل برفی است در مقابل آفتاب مرداد ماه. واو در این مصرع واو تقابل است.

-     غره:‌ اصل این کلمه غرر و به معنای فریفتن، گول زدن، غفلت، فریفته، گول خورده، گستاخ، مغرور و متکبر است و تلفظ غَره و غِره بنا بر قاعدة‌ای در زبان عربی که "و فَعلةٌ لِمَرةٍ کَجَلسة و فِعلةٌ لِهیئةٍ کَجِلسَة"  هر دو صحیح می‌باشد. هرگاه یک بار مغرور شدن مقصود گوینده باشد غَره و هرگاه کیفیت مغرور شدن مورد توجه باشد غِره می‌گوییم. در زبان عربی غرور به معنای فریب است قرآن در سوره حدید آیه 20 می‌فرماید: " وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُور" یعنی "زندگی دنیا جز متاع فریب چیزی نیست" این کلمه در زبان فارسی به معنای تکبر به کار می رود که دقیق نیست و البته به این دلیل که از لحاظ اخلاقی، کسانی که خود را فریب می‌دهند انسان‌های متکبری هستند متکبرین را مغرور می‌گویند. اما اساساً معنای غرور، گول خوردن و فریب است. غره در متون قدیم به معنای فریب خورده و مغرور در متون جدید به معنای متکبر است.

 

-          تهیدست: اصل آن تَهی‌دست است و تهی یعنی چیزی که تمام شده و انتها رسیده است و تهیدست هم به معنای فقیر و بی نوا به کار می رود ؛ تُهیدست فصیح تر به نظر می رسد.

-          دستار: دارای کاریرد چند منظوره بوده است که این کاربرد بیشتر شکل اساطیری دارد؛ مثل چفیه که در مواقع مختلفی از آن استفاده می‌کنند هم به عنوان نوعی پوشش برای سر استفاده می شده و هم دستمال و هم وسیله ای برای حمل اشیاء.  

-          هر که مزروع خود بخورد به خوید . . . : خوید، گندم و جو نارس که هنوز سبز است را می‌گویند و خرمن مرکب از خر به معنای بزرگ و مَن واحد وزن است و خوشه‌چین کسی را گویند که پس از درو شدن و جمع‌آوری محصول خوشه‌های باقیمانده را برای خود جمع می‌کند. و معنای بیت آن است: کسی که کاشته و محصول خود را زودتر از موقع و موعد استفاده کند وقتی که همه محصول خود را درو می‌کنند باید خوشه چینی کند.

-          در نشیمن عزلت نشینم: نشیمن عزلت اضافه تشبیهی است یعنی عزلت که در استقرار و انفراد مانند نشیمن است. و نشیمن به معنای جای نشستن است. نشیمن، مادی و عزلت، معنوی است پس تشبیه نشیمن به عزلت تشبیه معقول به محسوس است. اگر چه تحلیل های دیگر هم در باره این ترکیب ناممکن نیست.

-          دفتر از گفت‌های پریشان بشویم: گفت‌ها: اینجا ماضی به عنوان مفعول به کار رفته است. بشویم: در گذشته مطالب را روی پوست و با مرکب می‌نوشته‌اند که قابل شستشو بوده است.

-          زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم . . . : صم جمع اَصَم به معنای کرها و بکم جمع اَبکَم به معنای لال‌هاست. و معنای بیت این است :کسی که کر و لال است بهتر است از کسی که موقع حکم و یا سخن حکیمانه، زبان ندارد و ساکت است.

 

 

تذکرات:

1.       واج‌آرایی: تکرار یک صامت یا مصوت را واج آرایی می‌گویند به دلیل اینکه حرف خ در کلمات خود، خورد، خوید،‌ خرمنش و خوشه تکرار شده است  در بیت هر که مزروع خود بخورد به خوید . . . صنعت یا آرایهٔ واج آرایی به کار رفته است.

واج: کوچکترین واحد صوتی است که می‌تواند بیان شود و خود به دو دسته صامت و مصوت تقسیم می‌شود. مثلاً در کلمه اسب چهار واج وجود دارد که عبارت است از  (ا، َ ،س، ب).

تکواژ: کوچکترین جزء معنی‌دار زبان که نمی‌توانیم آن را به جزء کوچکتر تقسیم کنیم و خود از چند واج تشکیل شده است مثلاً دانش‌آموز از سه تکواژ (دان ـ  ِش ـ آموز) تشکیل شده است.

2.       تشبیه: به معنای شبیه دانستن چیزی به چیزی است و تشبیه 4 رکن دارد که عبارت است از : مشبه، وجه شبه، ادات تشبیه، مشبه‌به. در جمله رخش در لطافت بسان گل است رخش مشبه در لطافت وجه شبه و بسان ادات تشبیه و گل مشبه به است. در تشبیه تنها وجه شبه و ادات تشبیه قابل حذف هستند و در صورتی که مشبه یا مشبه‌به از تشبیه حذف شوند تشبیه به قالب استعاره در می‌آید.    

3.       مصدر اصلی و مصدر جعلی: مصدر کلمه ای که قعل را بدون این که بر زمان و شخص خاصی دلالت کند نشان می دهد؛ مصدر در یک تقسیم بندی به دو دسته اصلی و جعلی تقسیم می‌شود. تفاوت فعل های اصلی و جعلی آن است که در فعل های جعلی ین مضارع با اضافه کردن چیزی بر بن ماضی به دست می‌آید اما در فعل های اصلی بن ماضی و مضارع دو ظهور از یک ریشه هستند که ممکن است حتی از بین رفته باشد و به هم الزاماً ملحق نمی شوند. بن ماضی را از مصدر می‌گیرند. به نمونه هایی از بن ماضی و مضارع برای مصدر های جعلی و اصلی توجه کنید:

 

بن مضارع

بن ماضی

مصدر اصلی

مصدر جعلی

آشام

آشامید

آشامیدن

 

آغاز

آغازید

آغازیدن

 

آمرز

آمرزید

آمرزیدن

 

بوی

بویید

بوییدن

 

بخشا

بخشید

بخشاییدن

 

پوش

پوشید

پوشیدن

 

پیچ

پیچید

پیچیدن

 

پر

پرید

پریدن

 

آور

آورد

آوردن

 

افشان

افشاند

افشاندن

 

خور

خورد

خوردن

 

گذار

گذارد

گذاردن

 

مان

ماند

ماندن

 

پیرا

پیرا

پیراستن

 

توان

توانست

توانستن

 

گری

گریست

گریستن

 

خواه

خواست

خواستن

 

کاه

کاست

کاستن

 

جو

جست

جستن

 

شو

شست

شستن

 

افت

افتاد

افتادن

 

آموز

آموخت

آموختن

 

آویز

آویخت

آویختن

 

پرداز

پرداخت

پرداختن

 

ساز

ساخت

ساختن

 

نواز

نواخت

نواختن

 

آسا

آسود

آسودن

 

سرا

سرود

سرودن

 

فرما

فرمود

فرمودن

 

انبار

انباشت

انباشتن

 

دار

داشت

داشتن

 

نگار

نگاشت

نگاشتن

 

کار

کاشت

کاشتن

 

یاب

یافت

یافتن

 

تاب

تافت

تافتن

 

شتاب

شتافت

شتافتن

 

طلب

طلبید

 

طلبیدن

رقص

رقصید

 

رقصیدن

زا

زایید

 

زاییدن

ناز

نازید

 

نازیدن

کوچ

کوچید

 

کوچیدن

بلع

بلعید

 

بلعیدن

نال

نالید

 

نالیدن

سای

سایید

 

ساییدن

چسب

چسبید

 

چسبیدن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

بیهوده نیست که خودش هم می دانست که او را "شاعر زن" نامیده اند.

ترجمه این شعر را تنها برای نمونه از اشعار نزار قبانی آورده ام . ترجمه از خودم است.

 

من الديوان : ( أشعار خارجة عن القانون )
قصيدة : وبر الكشمير

 

 

 

دیوان اشعار غیر قانونی

شعر پشم کشمیر

لا وقت لدينا للتفكير ..أعصابي ليست من خشب
وشفاهك ليست من قصدير
يدك المطمورة تحت يدي ..
منديل مشغول بحرير
ومفاتن جسمك لا تحصى
والعمر قصير ..
لا وقت لدينا للتفكير ..
فأنا أتعاطى الشعر .. ولا أتعاطى - سيدتي - التفكير
عارية أنت .. كنصل السيف ..
ونهدك يحملني .. ويطير ..
وانا أتقلب فوق الريش ..
وأغرق في وبر الكشمير ..
فأماناً .. يا أمطار الفل ..
أماناً .. يا وبر الكشمير ..
واقتربي .. يا جزر البللور ..
فإن الموت عليك مثير ..
عيناك .. بحالة تعتيم
والجو مطير ..
و أنا لا أطلب تفسيراً
ما قتل الحب سوى التفسير
إني أهواك .. وذاكرتي
في أقصى حالات التخدير
أهواك .. وأجهل ماذا كنت ..
ومن سأكون ..
وأين أصير ..
أهواك .. إلى حد التدمير
وأسير إليك كما البوذي
إلى أعماق النار يسير ..
سيدتي !
هذا عصر العنف ..
وعصر الجنس ..
وعصر الدهشة والتغيير ..
فلنهرب من سيف السياف ،
وقصة عنترة والزير ..
مدفون جسمك ، تحت الرمل الساخن ، من أيام جرير
مهروس نهدك ، مثل شريحة لحم ، في أسنان أمير ..
لا وقت لدينا للتاريخ ..
فنصف حوادثه تزوير ..
إقتربي ..
إقتربي مني ..
ولنكسر آلاف الاشياء ..
فلا تعمير .. بلا تكسير
من جسمك تنطلق الغزوات ..
ومنه .. سيبتدئ التحرير ..

وقت زیادی برای فکر کردن نداریم .. اعصاب من از چوب نیست

 

و دهان تو از قلع نیست ..

دست باز شده تو زیر دست من ..

دستمالی است ابریشمی ..

و زیبایی های پیکر تو با این عمر کوتاه .. شمردنی نیستند ..

 

وقت زیادی برای فکر کردن نداریم ..

من که شعر می‌گویم .. و ای بانوی من .. کار من که شعر گفتن نیست

تو مانند تیزی شمشیر .. برهنه ای ..

و سینه تو مرا بر می دارد و پرواز می کند ..

و روی پر زیر و رو می شوم ..

و در پیراهن پشمی کشمیری غرق می شوم ..

پس امان بده .. ای باران های یاس ..

امان .. ای پشم کشمیر ..

و نزدیک شو .. ای جزیره های بلور ..

که مرگ برای تو جنجال آفرین است ..

چشمانت بسته است ..

و هوا بارانی است ..

و من به دنبال هیچ تفسیری نیستم ..

که عشق را چیزی جز تفسیر از بین نبرده است

من هوای تو را کرده ام ..

و ذهنم در دشوارترین شرایط مدهوشی

هوای تو را کرده .. و نمی‌دانم که چه بوده ام ..

و چه خواهم بود ..

و کجا خواهم شد ..

تا حد ویرانی هوادار توام ..

و مانند یک بودایی که در عمق آتش می‌رود ..

به سوی تو می‌آیم

بانوی من !

این روزگار خشونت است ..

و روزگار جنسیت ..

و روزگار شگفتی و دگرگونی ..

باید از شمشیر جلاد

و از قصه عنتره و زیر بگریزیم ..

تن تو از همان دوران زیر ماسه داغ دفن شده است

 

سینه تو مثل تکه گوشتی در زیر دندان های حکمرانی لگدکوب شده است ..

وقتی برای تاریخ گفتن نداریم ..

که نیمی از حوادث آن دروغ است ..

نردیک بیا ..

نزدیک من بیا ..

بیا هزاران چیز را بشکنیم ..

هیچ چیزی تا نشکند اصلاح نمی شود  ..

جنگ ها از تن تو برخاسته است ..

و از این تن تو باید آزادی صورت بگیرد ..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باقری  | 

قسمت هشتم

متن کتاب

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست                      تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسیط خـاک                       مــاننــد آستــان درت مــأمـن رضـــا

بر توست پاس خاطر بی‌چارگان و شکر                       بــرمـا و بر خـدای جهان آفــرین جزا

یــارب ز بـاد فتنـه نگـه‌دار خـاک پـارس                        چنــدان کـه خاک را بود و بــاد را بقا

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف‌ کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچة‌ دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود می‌گفتم.

هر دم از عمر می‌رود نفسی                    چون نگه می‌کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابـی                    مگــر ایــن  پنــج  روز  دریــابــی

خجل آن کس که رفت‌و کار نساخت                    کوس رحلت زدند و بار نســاخت

هر کـه آمد عمارتـی نو ساخت                   رفت و منـزل به دیگـری پـرداخت

وآن دگرپخت همچنین هوسی                    ویـن عمـارت به سر نبرد کسـی

یــار  نـاپـایــدار  دوسـت مــدار                     دوستــی  را  نشــاید این غــدار

نیک و بد چون همی بباید مـرد                    خنک آن کس کـه گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرسـت                     کس نیارد ز پس ز پیـش فرسـت

عمــر بــرف است و آفتـاب تموز                  اندکی مــاند و خواجــه غره هـنوز

ای تهــی‌دسـت رفتــه در بــازار                   تــرســمت  پــر  نیــاری  دستــار

هر که مزروع خود بخورد به خوید                  وقت خـرمنش خوشــه بـایـد چید.

 

 

نکات مفید:

-          اقلیم: جمع آن اقالیم و مأخوذ از ریشه یونانی Klima است و  Climate در انگلیسی به معنای آب و هوا، از آن گرفته شده است. اصل معنای اقلیم به معنای انحراف و خارج شدن از خط تعادل است و در اصطلاح انحراف زمین از مدار قبلی خود را اقلیم می‌گویند. اقلیم را از آن جهت که با تغییر اقلیم، آب و هوا نیز تغییر می‌کند به سرزمین‌ نسبت دادند. قدما به هفت اقلیم معتقد بودند که به آن اقالیم سبعه نیز می‌گفتند.

-          دهر: به معنای روزگار است.

-         سایه خدا: ترجمه ظل الله است در ادبیات اسلامی ـ‌ عرفانی سایه را بخش‌های از وجود یک موجود می‌دانند که آنها را مخفی کرده است و نشان نمی‌دهد. اشاره‌ای از قرآن: "ولله یسجد من فی‌السموات و الارض طوعاً او کرهاً و ظلالهم بالغدو والآصال" ترجمه: "و هر آنچه در آسمان و زمین است برای خدا از روی میل یا اکره سجده می‌کند و سایه‌های آنها نیز صبح و عصر سجده می‌کند." سایه بخش‌های نیمه تاریک هر موجود است که او نمی‌خواهد به دیگران نشان دهد ولی آن بخش‌ها پیدا است. خدا محدودیت ندارد و سایهٔ او محدودیت است. درست است که حقیقت هستی برای اینکه به جهان نشان داده شود محدودیت ندارد اما چون ما هستیم، هستی ما، هستی خدا و محدودیت ما مجازاً محدودیت خداست پس سایه خدا جهان است. از جهت دیگر پیامبران، امامان، پادشاهان و انسان‌های که در سطح بالایی از معنویت هستند را سایه خدا حساب کرده‌اند. یعنی او خدا نیست اما جز خدا هم چیزی نیست.

-          امروز کس نشان ندهد در بسیط خـاک . . . : بسیط به معنای گستردن، بسط دهنده یا بسط داده شده است و می‌تواند فاعل یا مفعول واقع شود. در اینجا بسیط به معنای بسط داده شده است و معنای بیت این است که در گستره و پهنه زمین کسی نمی‌تواند به موضع امنیت و رضایتی اشاره کند که مانند آستان تو باشد.

-          سنگ سراچه دل به آب دیده می‌سفتم: سراچه، اسم مصغر سرا و به معنای خانه کوچک است. مثل سنگی که آن را با الماس سوراخ  و برای کار ، اصلاح می‌کنند من هم خانه کوچک دلم را با اشک چشمم آماده و اصلاح می کردم. سفتن در اصل به معنای سوراخ کردن است.

-          ... کوس رحلت زدند و بار نساخت: طبل‌های بزرگ را کوس می‌گفتند و برای اینکه زمان حرکت کاروان را به مردم اعلام کنند طبلی نواخته می‌شد تا مردم از قافله عقب نمانند. در اینجا اشاره به کسی است که برای سفر آخرت خود توشه‌ای آماده نکرده است. 

-           بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر ... : به این معنا است که نگهداری و مراقبت از ذهن و خطورات ذهنی ما بر عهده تو و شکر بر عهده ما و جزا بر خدای جهان آفرین است.

-          یارب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس: در اینجا فتنه به باد تشبیه شده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت هفتم

متن کتاب

 

زان‌گه که تو را بر من مسکین نظر است                       آثـــارم  از  آفتــــاب مشهـورتـــر اســت

گر خود همه عیب‌ها بدین بنده دراست                        هر عیب که سلطان بپسندد هنر است

 

گلی خوشبوی در حمام روزی                                   رسید از دست محبوبی به دست

بـدو گفتـم مشـکی یا عبیـری                                   کــه از بــوی دلاویــز تــو مسـتــم

بگفتــا مـن گلـی ناچیـز بـودم                                    ولیـکـن مـدتــی با گـل نشستــم

کمال همنشین در من اثر کرد                                   و گرنه من همان خاکم که هستم

 

اللهم متع المسلمین بطول حیاته و ضاعف ثواب جمیل حسناته و ارفع درجة اودائه و ولاته و دمر علی اعدائه و شناته بما تلی فی‌القرآن من آیاته اللهم آمن بلده واحفظ ولده

لقد سعد الدنیا به دام سعده                   و ایــده المـولـی بــالـویـه النصــر

کذلک ینشـألینـه هـو عرقـها                    و حسن نبات الارض من کرم البذر

ایزد تعالی و تقدس خطة پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل یا زمان قیامت در امان سلامت نگه ‌دارد.

 

 

نکات مفید:

-         مسکین: به معنای تهیدست و بی‌چیز است. برای نداری و بی نوایی سه اصطلاح هست:

مسکین که شخص آبرومندی است که از کار افتاده و در خانه خود نشسته و غالباً مردم متوجه نیاز و فقر او نیستند.

فقیر که به گفته برخی از دانشمندان علم عرفان، کسی است که ستون فقرات او شکسته و پایگاه زندگی او از میان رفته است و از این رو غالباً نیازمندی او آشکار است. قرآن در سوره بقره آیه 273 می‌فرماید: "برای فقرا خرج کنید که نمی‌توانند مهاجرت کنند و از بس محجوب هستند کسانی که اطلاع ندارند هستند خیال می‌کنند آنها ثروتمند و دارا هستند."

و مستکین که بنا بر قاعده عربی "زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی" یعنی با اضافه شدن مبانی و حروف،‌ بر معانی نیز افزوده می‌شود مستکین کسی است که از مسکین نیازمند‌تر و بی‌چیزتر است.

-          محبوبی: در بعضی نسخ به جای محبوبی، مخدومی آورده شده است یعنی کسی که به او خدمت می شود.

-          مشک: (به فتح میم یا به ضم آن هر دو درست است ) ماده خوشبویی است که در ناف آهوی ختا (یا ختن) جمع می‌شود و رنگ آن تیره است. این کلمه در زبان سانسکریت Muska  است که موش در زبان فارسی و mouse در زبان انگلیسی از همین ریشه است. اگر بخواهیم ریشه عربی برای این کلمه بیابیم ریشه آن مِسک است که در قرآن نیز (سوره مُطففین) به آن اشاره شده است می‌فرماید: "یسقون مِن رحیق مختوم ختامه مِسک و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون " به معنای " به آنها شراب ناب سر به مهر نوشند که به مشک مهر کرده‌اند که تلاش گران باید برای رسیدن به آن مسابقه دهند و با شوق و رغبت بکوشند."

به دلیل رنگ مشک، به رنگ سیاه در فارسی مشکی می‌گوییم.

-          عبیر: عنبر یا عبیر ماده‌ای خوشبو، به رنگ سفید و ترکیبی از  مشک و کافور است و کافور نیز ماده سفید رنگ خوشبو و طبیعی است که در شستشوی اموات نیز استفاده می‌شود. در مشک و عبیر صنعت مراعات نظیر به کار رفته است.

-          دلاویز: به معنای مطلوب، مرغوب، معطر و خوشبو و هر  آنچه محبوب دل است.

-          اللهم متع المسلمین بطول حیاته: خدایا مسلمانان را از طول عمر وی بهره‌مند ساز

-          و ضاعف ثواب جمیل حسناته: و حسنات زیبایش را دو چندان کن

-          و ارفع درجة اودائه و ولاته: درجات دوستاران و علاقمندانش را بالا ببر

-          و دمر علی اعدائه و شناته: و دشمنان و کسانی که بد او را می‌خواهند؛ هلاک گردان

شناة جمع شانیء (‌که در آیه ان شانئک هو الابتر آمده ) و به معنای بدخواه است

-          بما تلی فی‌القرآن من آیاته: به خاطر آنچه از آیات قرآن تلاوت شده است.

-          اللهم آمن بلده: خدایا سرزمین او را ایمن بدار

-          و احفظ  ولده: فرزند او را حفظ کن.

-          لقد سعد الدنیا به دام سعده: انشاءلله خوش‌یمنی او باقی بماند که دنیا به وسیلهٔ او خوش‌یمن است

-         و ایــده المـولـی بــالـویـه النصــر: و خداوند او را با پرچم‌های پیروزی یاری کند

-          کذلک ینشـأ لینـه هـو عرقـها: بافتی که او ریشه‌ و آب‌رسان آن است این چنین رشد می‌کند

-          و حسن نبات الارض من کرم البذر:  برای اینکه زمین بتواند بذری را خوب برویاند نیاز به بذر خوب نیز دارد

-          خطه: جمع آن خطط و به معنای سرزمین‌ها ‌است. خطه آن چه حد و مرز دارد و محدود است.

-          به هیبت حاکمان عادل: هیبت به معنای ترس و مجازا به عظمت نیز هیبت می‌گویند و حاکم باید علاوه بر عدالتش، هیبت نیز داشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت ششم

متن کتاب

ذکر جمیل سعدی که در افاه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب‌الجیب حدیثش که همچون شکر می‌خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می‌برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قائم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر سعد بن زنگی ظل لله تعالی فی ارض عنه و ارضه به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراییده‌اند که الناس علی دین ملوکهم.

 

 

نکات مفید:

-         افواه: جمع کلمه فوه (یا فم) به معنای دهان‌ها و از اسماء خمسه است که عبارتند از (اب، اخ، ذو، فم، حم) علامت اعراب این اسم‌ها در حالت‌های رفع، نصب، جر به ترتیب واو، الف و یاء است یعنی در حالت‌های رفع، نصب و جر سه حرف فوق جانشین ضمه، فتحه و کسره می‌شوند مثل "اب" در : "یا اباعبدلله" و "قال ابوعبدالله" و "عن ابی‌عبدلله"

-          صیت: صورتی از صوت است و به معنای شهرت و آوازه. در صیت و بسیط صنعت جناس به کار رفته است.

-         قصب‌الجیب: چیزی شیرین چون آبنبات، که در جیب می‌گذاشته‌اند و چون شکر می‌خورده‌اند.

-         رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می‌برند: وقتی مطالب، نسخه برداری می‌شد نسخه‌ها را چون کاغذ طلا سریع می‌خریدند.

-          فضل: به معنای اضافی است. عالم فاضل یعنی دانشمندی که علاوه بر دانشش چیزهای دیگری نیز دارد. برای ارتباط درست با مردم باید علاوه بر دانش، فضائلی نیز داشته باشیم.

-          بلاغت: سخن می‌تواند فصیح یا بلیغ باشد. سخنی فصیح است که در آن ،‌ کلمات به زیبایی در کنار یکدیگر قرار گیرند و به راحتی تلفظ شوند و کلمات با یگدیگر ستیز آوایی نداشته باشند و سخنی بلیغ است که لحن سخن و طرز بیان آن با شرایط و موقعیت بیان کلام متناسب باشد. فنون بلاغی عبارت است از:

۱.       معانی: علم بررسی راه های ترتیب دادن جمله برای ارائه منظور است.

۲.       بیان: با چهار رکن مجاز ، تشبیه، استعاره و کنایه شیوه های پیچیده بیان کردن منظور را برای زیبا کردن کلام می‌آموزد.

۳.       بدیع: علم بررسی آرایه های ادبی است.

-         خداوند: خداوند به معنای صاحب و مالک است.

-          قائم مقام: به معنای جانشین است.

-          تحسین بلیغ فرموده: یعنی مرا تحسینی نمود که مورد توجه مردم قرار گرفتم.

-          انام:‌ به معنای مردم است. عوام و انام هر دو جمع هستند.

-          گراییده‌اند: یعنی گرایش پیدا کرده‌اند.

-          ارادت: بر وزن افعال و به معنای خواستن است. 

-          الناس علی دین ملوکهم: روایت است که مردم به دین پادشاهانشان هستند. در گذشته که حاکمان بر جان و مال و ناموس مردم تسلط داشتند مردم  مناسبات خود را با حکومت تنظیم می‌کردند تا بتوانند آسوده تر زندگی کنند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت پنجم

متن کتاب

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت از این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را  چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز          کآن سوخته را حان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند              کآن را که خبر شد خبری باز نیامد

 

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم        وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر       ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم

 

 

نکات مفید:

-          صاحبدل: در اصطلاح به کسی گفته می‌شود که با هستی ارتباط دارد و فعالیت های درونی و بیرونیش او را زنده نگه می‌دارد. گاهی هم به صاحبدل، بیدل اطلاق می‌شود یعنی آن قدر قلب او بر محور معشوق حرکت می کند که ارتباطاتش را بر مبنای اراده معشوق تنظیم می‌کند و دل خود را از دست می‌دهد. بر این مدعا که:

            شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن    یا ز جانان یا زجان باید که دلبر داشتن

-          مراقبت: از ریشه رقب و در باب مفاعله و به معنای این است که"من و خدا" یا "من و نفسم" در کاری مشترک وارد شده‌ایم اما در واقع من مراقب هستم و او تحت مراقبت من قرار می‌گیرد.

-          (توضیح: باب‌های مفاعله و تفاعل، هر دو برای مشارکت به کار می‌روند با این تفاوت که در باب مفاعله یک نفر اصل و اثرگذار است اما در باب تفاعل هر دو بر یکدیگر اثر می‌گذارند. مثل مجادله که به معنای این است که دو نفر با یکدیگر جدال می‌کنند ولی یک نفر عامل اصلی است ولی در تجادل هر دو با یکدیگر جدال می‌کنند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند.)

 

-          یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود: به این معنا است که شخص صاحبدل، متوجه ابعاد مختلف خودش است و عقل خود را نیز در خدمت حقیقت قرار می‌دهد.

 توضیح:

-          "عقل" قوه‌ای است که با آن می‌توان حق را تشخیص داد. قرآن می‌فرماید: "لهم قلوبٌ لا یعقلون بها" (یعنی آنان قلب‌هایی دارند که با آن تعقل نمی‌کنند) پس کنترل عقل به دست قلب است و می‌فرماید: "فی قلوبهم مرضٌ فزادهم الله مرضا" (یعنی در قلب آنها مرض است و خدا آنها را از جهت بیماری می‌افزاید) یا می‌فرماید: "هو الذی انزلَ سکینهً فی قلوبِ المومنین" (یعنی او کسی است که در قلب مؤمنین آرامش را قرار داد) درباره قلب کلمه "فی" به معنای "در" و "درون" به کار رفته در حالی که عقل "درون " ندارد و "فی عقولهم" معنا ندارد. چون عقل، مانند دستگاه و قلب، مثل سازمان است. به همین دلیل، عقل زیاد نمی‌شود بلکه کامل می‌شود ولی قلب و نفس قابل ازدیادند.

-          "قلب" مرکز ارتباطات و کنترل ما و "نفس" مرکز ارتباطات و اثر گرفتن های ما است که قلب و نفس با یکدیگر اشتراکاتی دارند. مردانگی مربوط به قلب و زنانگی مربوط به نفس است. ما می‌توانیم عقل سالم و قلب مریض داشته باشیم یعنی درست بفهمیم اما نتوانیم درست عمل کنیم. "قلب مؤمن، عرش خداست" یعنی تمام دارایی‌های علمی خداوند در قلب مومن است. دوران جاهلیتی که در قرآن به آن اشاره شده نیز جهل در مقابل عقل است نه در مقابل علم.

در بالاترین مرحله، نفس انسان می‌تواند مطمئنه ‌شود یعنی خود را چنان پاکیزه  ‌کند که از هر چیزی اثر نگیرد و نفس پاک باید با قلب سلیم کنترل شود. انسان باید قلب خود را به کار بگیرد و حرکت کند. ایمان برای قلب است و "قلب پاکیزه "محصول ارتباط صحیح انسان با هستی.

"صدر": نهانخانه ذات ماست و می‌تواند گسترده و ظرفیت آن زیاد شود "رب شرح لی صدری" یعنی خدایا نهانخانه راز من و ظرفیت من را زیاد کن. اگر تحمل ما کم باشد هر چند ادراکات خوبی هم داشته باشیم نمی‌توانیم رشد کنیم.

 

-          مکاشفت: این کلمه همان مکاشفه و از ریشه کشف و به معنای برداشتن و بر طرف کردن است که کشف حجاب هم به همین دلیل کشف حجاب نامیده شده است. مشاهدات عرفانی را نیز به این دلیل مکاشفه می‌گویند که همراه با آشکار شدن برخی حقایق و کنار رفتن قیدها و حجاب‌ها برای سالک همراه است. مکاشفه نیز چون بر وزن مفاعله است معنای اشتراک می‌دهد علاوه بر این که نشانه حرکت سالک و همکاری او با حقیقت است.

 

-          و در بحر مکاشفت مستغرق شده:‌ برای او در مکاشفاتش که مانند دریا به حساب آمده هر روز کشفی صورت می‌گرفت و بُعدی از قلبش را کشف می‌کرد و به جایی رسید که نزدیک بود، غرق شود (یعنی آنقدر مکاشفات قوی برای او پیش می‌آمد که توان و  ظرفیت آن حقایق را  نداشت.)

 

-         حالی که از این معامله باز آمد:‌ معامله در اینجا به معنای مکاشفه است.

-          تحفه: به معنای سوغات است

 

-          درخت گل: به معنای منبع شکوفایی معنوی است

 

-          بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت: مستی نماد بی‌ظرفیتی است چون ظرفیت آن حقایق را نداشتم آنچه از حقیقت فهمیده بودم را نیز از دست دادم. اساسا سلوک صحیح انسانی ، هوشیارانه است.

 

تذکرات:

۱.       وقتی گوینده کلام را قطع و به مطلب دیگر بپردازد احتمالاً می‌تواند از آرایه التفات استفاده کرده باشد.

صنعت التفات: انصراف گوینده از مخاطب به غائب و از غائب به مخاطب را  آرایه التفات می‌گویند به عنوان مثال قرآن در سوره حمد، تا آیه چهارم خداوند را توصیف می‌کند اما از آیه پنجم به بعد به خدا رو می‌کند و می‌گوید تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم ( که در اینجا رشته کلام از غایب به مخاطب تغییر التفات داده است.)

۲.       سیر به معنای حرکت و سلوک به معنای طی کردن منازل به صورت مرتب است. سیر باید با سلوک همراه باشد تا حرکت ما منظم باشد البته می‌توانیم سیر بدون سلوک نیز انجام دهیم که در این صورت فقط حرکت کرده‌ایم بدون اینکه هدفی داشته باشیم و مسیر ما مشخص باشد.

۳.      هر ظرفی یک مظروف دارد که باعث محدودیت مظروف می‌شود و ظرف نیز بیشتر از این گنجایش ندارد. تنها در ظرف علم است که اگر مظروف وسیع‌تر شود ظرف نیز گسترده‌تر می‌شود. یعنی گویا چنین است که علم آموختن صاحب علم را گسترده‌تر و وسیع‌تر می کند چنان که عبارت "رب زدنی علما"  در قرآن کریم نیز به آن اشاره دارد.

۴.       همچنان: چنان در اصل، چون‌این و چون‌آن و به معنای مثل این و مثل آن بوده است به همین دلیل درست‌تر است که همچُنان تلفظ کنیم.

    

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

گزارش نشست سعدی و جلوه های هنر

من در سایت فرهنگستان هنر گزارشی از نشست " سعدی و جلوه های هنر" خوندم که به نظرم جالب بود . استادان این نشست : دکتر نامور مطلق٬ دکتر منوچهر دانش پژوه٬ استاد محمد علی رجبی٬ دکتر حسن بلخاری٬ مهندس عبدالمجید شریف زاده

                       http://www.honar.ac.ir/Publisher/lett_news/show.asp?id=1136

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نژادصداقت  | 

قسمت چهارم

متن کتاب

در خبر است از سرور کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم

شفیع مطاع نبی کریم                                                 قسیم  جسیم  نسیم وسیم

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان                    چه باک از بحر موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان

بلغ العلی بکماله       کشف الدجی بجماله                     حسنت جمیع خصاله                   صلوا علیه و آله

 

هرگاه یکی از بندگان گنه‌کار پریشان روزگار  دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند  باز اعراض کند بازش به تضرع و زاری بخواند  سبحانه و تعالی فرماید  یا ملائکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له  دعوتش را اجابت کردم و حاجتش را برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم

کرم بین و لطف خداوندگار                          گنه بنده کرده‌ست و  او شرمسار

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف   که ماعبدناک حق عبادتک  و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب که ماعرفناک حق معرفتک

گر کسی وصف او ز من پرسد                    بی‌دل از بی‌نشان چه گوید باز

عاشقان کشتگـان معشـوقند                      بــر نـیـایــد ز کـشتـگـان آواز

 

 

نکات مفید:

-          تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم: تَتِمِه در وزن تَفعِله و به معنای باقیمانده است. پیامبر، گردش روزگار را کامل کرده اند و این به معنای عرفانی تکمیل خلقت و کمال انسانی است . به معای تاریخی ختم نبوت .

 

-          صفوت: به معنای برگزیده است

-          مصطفی: از باب افتعال و ریشه آن صفی و به معنای پاکی است.

 

-          چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان: در گذشته و حال، برای این‌که دیوار خراب نشود و کسی در اثر خرابی دیوار صدمه نبیند برای دیوار پشتیبانی ایجاد می‌کنند تا از دیوار محافظت کند. معنای مصرع این است: پیامبر چون پشتیبانی است که امتش را در برابر بلایا محافظت می‌کند. در اینجا امت به دیوار تشبیه شده است.

 

-          شفیع  مطاع  نبی کریم: شفاعت کننده‌ای است که اطاعت می‌شود و پیامبری بزرگوار است.

 

-          جسیم: اشاره به قریشی بودن پیامبر دارد (مردان و زنان قریشی از لحاظ قوت بدنی، بنیه‌ای بسیار قوی و محکم داشته‌اند)

-          نسیم وسیم: به معنای خوش خلق  و خوش‌چهره است

-          بلغ العلی بکماله: پیامبر با رسیدن به نقطه کمال به بلند مرتبگی دست یافت.

 

-          ماعبدناک حق عبادتک : این جمله به دو صورت معنا می شود اگر بگوییم "ماعبدناک حَقَ عبادتک" به معنای این است که آن گونه که حقیقت معرفت توست ما تو را عبادت نکرده‌ایم که در اینجا "ما" نافیه است یعنی اصلاً آن طوری که شایسته توست تو را عبادت نکرده‌ایم. و اگر بگوییم: "ماعبدناک حَقُ عبادتک" به معنای این است که آن طور که ما تو را عبادت کردیم حقیقت عبادت  تو است.

 

-           ماعرفناک حق معرفتک:  این عبارت را نیز به دو صورت می‌توان ترجمه کرد؛ اگر بگوییم: "ماعرفناک حَقَ معرفتک "به معنای این است که آن گونه که حقیقت معرفت توست ما تو را نشناخته‌ایم به عبارتی آن طور که تو خودت را می‌شناسی ما تو را نمی‌شناسیم. که در اینجا "ما" نافیه است یعنی ما تو را اصلاً نشناخته‌ایم. و اگر بگوییم "ماعرفناک حَقُ معرفتک" به معنای این است که آن طور که ما تو را شناختیم حقیقت معرفت تو است.

 

-          حلیه: به معنای زیور است.

 

 

تذکرات

     ۱.  روایت: چیزی است که توسط شخصی نقل شده که می‌تواند شامل حادثه، تاریخ و حتی گفتن حرفی از شخصی باشد.

حدیث:‌ از حدث گرفته شده است و به معنای حرف جدید و تازه است و اصطلاحاً به حقیقت و حکمتی که از معصومین علیهم‌السلام می‌رسد گفته می شود.

نقل:‌ به معنای جابه‌جا کردن است و اصطلاحاً هر مطلبی است که خود ما گوینده اش نیستیم و تنها سخن را از دهان دیگری منتقل می کنیم.

خبر: در همه موارد مشترک است و می‌تواند صحیح یا نادرست باشد. در برخی کتب عربی وقتی می‌خواهند حدیثی را در ضمن مطلبی بیاورند می‌نویسند "و فی‌الخبر " که سعدی آن را ترجمه کرده و گفته است: در خبر است از. . .

۲. برخی از کلمات عربی‌ هستند که با ورود به زبان فارسی و استفاده فراوان، از معنای اصلی عربی خارج شده و حتی اشتقاقات دیگری نیز در فارسی از آنها ساخته شده است. (مانند کلمه اشتباه که در اصل کلمه‌ای عربی و به معنای اتهام است ولی به صورت کلمه‌ فارسی درآمده و معنای خطا می‌دهد و از آن اشتباهکاری یا اشتباه گرفتن ساخته شده است.) این کلمات را در نگارش و قرائت متون، به نوعی کلمه فارسی محسوب می کنیم. بدین ترتیب مثلاً دو کلمه کائن و جائز را که اسم فاعل هستند با وجود این که هر دو یک ساخت دارند، کائن – با همزه - و جایز – با ی - می نویسیم و می خوانیم چرا که کلمه کائن هنوز به عنوان کلمه فارسی جا نیفتاده اما کلمه جایز در زبان قارسی معمول و پذیرفته شده است. پس درست است که این گونه بخوانیم: " در خبر است از سرور کائنات و مفخر موجودات  . . ." 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  |