تبليغاتX
گلستانه

گلستانه

صنعت تلمیح

 

تلمیح یعنی به گوشه چشم نگاه کردن . و بطور واضح تر یعنی اینکه متناسب با کلام به داستان یا مثل یا ایه یا حدیث و یا شعری اشاره شود .

که مسلما لازمه دریافت معنی و زیبایی تلمیح ، آشنایی با آن داستان یا مثل و یا آیه و شعر می باشد .

 

 مثلا در بیتی حافظ می فرماید :

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد             آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

این بیت اشاره می کند به داستان مشهور حضرت یوسف.

 

از تلمیح معمولا به عنوان تشبیه یا استشهاد استفاده می کنند .

 

بعنوان مثال در این بیت حافظ می فرماید :

یا رب این آتش که در جان من است                  سرد کن آن سان که کردی بر خلیل

 

همچنین سعدی می فرماید :

قرص خورشید در سیاهی شد                  یونس اندر دهان ماهی شد

 

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی              روا بود که ملامت کنی زلیخا را

 

استفاده از تلمیح چند حسن دارد :

1 – تلمیح  بین مطلب اصلی و داستان و واقعه اصلی تناسب و رابطه برقرار می کند .

2 – در تلمیح با واژه یا جمله ای ، داستانی کامل یا کل مطلبی در ذهن تداعی می شود که باعث بخاطر اوردن و زنده شدن داستان یا مطلب می گردد.

3 – در تلمیح لفظ اندک است و معنی بسیار .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محرری  | 

انواع سجع

 سجع یک سانی دو کلمه در واج های پایانی یا وزن یا هر دوی آنهاست.

سجع مطرف

اشتراک در واج های پایانی:تنگ دستی و مستی

سجع متوازن

اشتراک در وزن:باطل و ضایع

سجع متوازی

اشتراک در واج های پایانی + اشتراک در وزن:کمال و جمال

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناطقیان  | 

انواع اضافه در دستور زبان فارسی

در دستور زبان فارسی دو کلمه که پشت سر هم واقع شوند و با کسره به هم پیوند بخورند و با اضافه

کردن علامت "تر"معنا نداشته باشند یک ترکیب اضافی هستند که در ترکیب اضافی کلمه اول مضاف و

کلمه دوم مضاف الیه نامیده می شود.

- اضافه ملکی:

مضاف جنس قابل خرید و فروش و مضاف الیه انسان است:باغ حسن

- اضافه اختصاصی:

مضاف به مضاف اله تلق دارد و مخصوص مضاف الیه است:چشم حسن

- اضافه بیانی:

مضاف الیه جنس مضاف را بیان می کند.به این اضافه اضافه ی جنسی هم می

گویند:انگشتر عقیق

- اضافه توضیحی:

مضاف عام و مضاف اله خاص است:دریای خزر

- اضافه بنوت:

مضاف اسم فرزند و مضاف الیه اسم پدر یا مادر است.به آن اضافه ی پدر و فرزندی و مادر فرزندی هم می

گویند:موسی عمران

- اضافه تاکیدی:

دو اسم کاملا یکسان تکرار می شود که مضاف همان مضاف الیه است:خویشتن خویش

- اضافه تشبیهی:

بین مضاف و مضاف الیه یک ویژگی مشترک وجود دارد:لب لعل(بین هردو یک ویژگی مشترک به نام

قرمزی است.)

- اضافه استعاری و اقترانی:

ترکیبی که مضاف در معنای اصلی خودش نباشدیا استعاری است یا اقترانی.که با اضافه کردن کلمات (به

نیت/به جهت/به نشانه ی)بین مضاف و مضاف الیه از هم متمایز می شوند که اگر معنا داشت اضافه

اقترانی است و اگر معنا نداشت اضافه استعاری است.

استعاری:پای هوس

اقترانی:پای بطلان(بر عنوان حق گذاشت)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناطقیان  | 

"یکدیگرند"یا "یک پیکرند"؟

همه ی ما با این بیت سعدی آشنا هستیم و غالبا آن را این طور می نویسیم و می خوانیم:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

ولی شادروان استاد سعید نفیسی معتقد است که صحیح این بیت چنین است:

بنی آدم اعضای یک ژیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

وی دو دلیل برای نظر خود اقامه می کند:

۱.در زمان سعدی یک نوع خط رواج داشته که همه ی مردم با آن می نوشتند و به آن "خط تعلیق"می 

گفتند.در خط تعلیق معمول بوده است که برای تند نوشتن گاهی بعضی حروف را که باید جدا بنویسند

به هم می چسباندند.مثل خط شکسته ی امروز.از آن جمله در کلمه "یکدیگر""دال"را به "یا"می 

چسباندند و "پیکر"و"دیگر"را مثل هم می نوشتند.همین بلا به مرور زمان بر سر شعر سعدی هم آمده

و کم کم "یک پیکرند"به "یکدیگرند"تبدیل شده است.

۲.حال از نظر معنا هم که نگاه کنیم. شاعر بزرگی چون سعدی نمی گوید:"بنی آدم اعضای یکدیگرند."

مخصوصا جایی که پس از آن می گوید:

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

شک نیست که عضو یعنی اجزای یک پیکر و یک بدن.وانگهی تصور کنید که اگر "اعضای یکدیگرندو"بخوانیم

چه قدر مضحک می شود.نتیجه این می شود که "من سر شما هستم و شما مثلا دست من هستید."

مرد بزرگی مثل سعدی هرگز این طور حرف نمی زند.

                                                             از کتاب ریاضی دلاویز در ادب گهرریز ـ احمد شرف الدین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناطقیان  | 

قسمت بیست و یکم

حکایت ۱۴

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند

چو دارند گنج از سپاهی دریغ                          دریغ آیدش دست بردن به تیغ

یکی را از آنان که غدرکردند با من دَمِ دوستی بود ملامت کردم و گفتم دونست و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم بر گردد و حقوق نعمت سال‌ها در نوردد گفت ار به کرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمد زین به گرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوان مردی نتوان کرد.

زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد                           و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم

اذا شبعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً                                  وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ

 

نکات مفید:

-  سستی کردی: سستی می‌کرد؛ ویژگی سبکی است.

 - لشکر به سختی داشتی: داشتن: ثابت بودن.  لشکر را به سختی حفظ کرده بود.

 - لاجرم: در نتیجه، ناگزیر، ناگریز، ناچار

-  صعب:‌سخت و مصدر آن صعوبت

 - غدر: فریب، کلک

 - با من دم دوستی بود: دوستی خیلی نزدیکی داشتیم . دم زدن یعنی نفس کشیدن

 - مخدوم قدیم: دوستی است که قبلاً به او خدمت کرده‌ایم. کسی که به دیگران خدمت می‌کند خادم و کسی که به او خدمت می‌شود مخدوم می‌گویند.

 - سفله: ‌پست

 - اذا شبع الکمی یصول بطشاً . . . :‌ الکمی بر وزن فعیل، از کَمَیَ و به معنای نگهدارنده سلاح و کسی که سلاح می‌فروشد و یصول که مصدر آن صولت و بطش به معنای شدت است. معنای مصرع: اگر یک سلاح دار از نظر خوراک تأمین باشد خیلی باشدت به دشمن حمله می‌کند .

خاوی البطن:‌ خاوی از خَوَیَ و به معنای شکم خالی، چروک‌خورده، بی‌طراوت و سست است. معنای مصرع: کسی که شکمش خالی است بر لشکر فرار می‌تواند پیروز شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت بیستم

نکات مفید باقیمانده از حکایت ۱۳:

 مر آن: ویژگی سبکی است.

 در حالتی که ملک را پروای او نبود: پروا در اینجا به معنای اثر است وقتی با دیگری ارتباط برقرار می‌کنیم در جو صحبت‌های او قرار می‌گیریم این جو اثراتی را در ما می‌گذارد و اصطلاحاً پروا پیدا می‌کنیم. پروا داشته باشید یعنی در جو خدا قرار بگیرد و اثر بگیرید و بی‌پروا کسی است که نمی‌تواند در جو خدا قرار بگیرد.معنای جمله ملک در زمان مستی تحت جو حرف‌های درویش قرار گرفت اما پس از مدتی که از حالت مستی خارج شد و در جو حرف‌های درویش نبود؛ اطرافیان آمدند و ماجرا را برای ملک تعریف کردند.

روی از او در هم کشید: او را تحویل نگرفت و عکس‌العمل منفی نشان داد.

 -  و زین جا گفته‌اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان برحذر باید بودند: و از اینجا اصحاب زیرکی و مطلع گفته‌اند که مراقب تیزی و غلبه قوای درونی پادشاهان باشید.

 - غالب: عمده

 -  تحمل ازدحام عوام نکنند: حوصله زحمت‌های مردم را ندارند. ازدحام مصدر باب افتعال است که در آن ابدال صورت گرفته است.

 - که هنگام فرصت ندارد نگاه:‌ نگاه به درون انسان مربوط است مراقب‌های درونی را نیز نگاه داشتن می‌گویند.

 - شوخ: بی‌ادب، گستاخ، بی‌شعور و گیج

 - مبذر: اسرف یعنی چیزی را بیشتر از اندازه تعادل مصرف کنند که از آن به بعد، استفاده تبدیل به ضرر ‌شود. تبذیر به معنای ریخت و پاش و استفاده نکردن و هدر دادن چیزی است.

 - اِخوان الشیاطین: به معنای برادران شیطان است. بر اثر 6000 سال عبادت شیطان، خداوند به شیطان بهره‌های داد که او بهره‌هایش را هدر داد در مقابل 6000 سال عبادت، از خدا مهلت خواست تا بندگانش را گمراه کند. برادران شیطان کسانی هستند که با شیطان یک پدر و مادر دارند و پدر شیطان بی‌تعادلی است. 

 -  چندان و چندین: به معنای چنان و چنین است.

شمع کافوری: شمعی است که کافور را به آن اضافه می‌کنند که در هنگام سوختن شمع، بوی مطبوعی در فضا پخش ‌بشود. کافور ماده‌ای سفید، خوشبو و گران بهاست به همین جهت شمع کافوری جزء کالاهای لوکس و گران به شمار می‌آید. 

 - ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد. . . :  ابلهی که با وجود روشنی روز، شمع کافوری روشن می‌کند خیلی زود او را می‌بینی که برای کاری معمولش محتاج و نیازمند می‌شود.

 - ناصح: خیرخواه 

 - مجری:‌ اجرا کنند

 -  زجر: بازداشتن

- اطماع: به طمع افکندن، آزمند کردن، امیدوار کردن

 -  به روی خود در اطماع باز نتوان کرد . . . : باید در طمع را برای مردم نگشود ولی اگر در طمع باز شود با خشونت نمی‌توان آن را بست.

 - فراز کردن: بالا بردن

 

توضیحات:

۱.   بین لقمه و طعمه، مساکین و شیاطین صنعت سجع وجود دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت نوزدهم

نکات مفید باقیمانده از حکایت ۶، ۷:

 -  خزانه: از خَزَنَ و مکانی است که می‌توانند در آن چیزی ذخیره کنند.

 - قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده: قومی که از دست درازی او اذیت شده و به هم ریخته بودند.

از آن جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند: از آن جا که درویشان همت دارند و عملکردشان صادقانه است یک نسخه شفا بخشی یا اراده‌ای به من بدهند. 

در معنای صادق باید گفت که  صدق به معنای راستگویی نیست. قرآن در سوره زمر آیه 33 می‌فرماید: ( وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ لِيُكَفِّرَ اللَّهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِي كانُوا يَعْمَلُونَ أَلَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ) آن کسی که صدق را آورد و آن کسی که او را تصدیق کرد متقین هستند و هر چه بخواهند پیش خدا دارند همه نیکوکاران این طور هستند که خدا بدترین چیزهای که عمل کردند را می‌پوشاند و اجرشان را به بهتر از آنجه عمل کردند؛ می‌دهد آیا خدا برای بنده‌اش بس نیست.

از اینجا نتیجه می‌گیریم صدق عبارت است از هماهنگی و یکپارچگی درون و بیرون. صداقت یعنی هر چه قبول داری آن را زندگی کنی و چون درویشان دنبال اعتبار نیستند صدق معاملت دارند یعنی عملکرد طرفینی‌شان با مردم راست کردار است. در واقع ترجمه درست صداقت راستی است و  هر چیزی که بر اساس راستی شکل گرفت مانع ندارد.   

در معنای خاطر باید گفت خطر، ریشه خاطره، خطیر، مخاطره، اخطار و خاطر است و خطر به معنای اهمیت است. خطر به معنای اولویت است نه مانع و چون مانع مهم است خطرناک می‌گویند. و خاطر بخشی از وجود ماست که مسئول تقسیم بندی اهمیت‌ها است و تمایلات قلبی را خاطر می‌گویند. خاطره آن عنصری است که خاطر انتخاب کرده است و خاطره یعنی در موقعیتی هستیم که یکی از اصول فکری ما در اثر ماجرا به ذهن خطور کرد.

همت چیزی است که عمده جان شما وقتی می‌خواهد صرف یک چیز شود به کار می‌افتد. هر کار مهمی که می‌خواهیم انجام دهیم باید همت کنیم.

 

حکایت ۱۱

 درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را

ای زبر دست زیر دست آزار                گرم تا کی بماند این بازار

به چه کار آیدت جهانداری                 مردنت به که مردم آزاری

 

نکات مفید:

 - مستجاب الدعوة: کسی که دعای او مستجاب است. دعوة به معنای خواستن، خواندن است.

 -  حجاج: فُعال صیغه جمع است پس طُلاب: جمع طالب و جُهال: جمع جاهل زُوار: جمع زائر و حُجاج: جمع حج کنندگان است اما برای کسی که کاری را زیاد انجام می‌دهد از صیغه مبالغه استفاده می‌شود حَجاج کسی است که زیاد حج می‌رود و زَوار کسی است که خیلی زیارت رفته است. در اینجا مقصود حَجاج است.

 -  تو را : برای تو.

 

 حکایت ۱۲

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالمی را خفته دیدم نیم روز                     گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است               آن چنان بد زندگانی مرده به

 

 نکات مفید:

 خفته دیدم نیمروز: خواب قیلوله، پیش از ظهر است و ظهر وقت زوال است.

 -  فتنه:  دردسر

 -  آن چنان بد زندگانی مرده به:‌ بد زندگانی صفت مرکب است

 

حکایت ۱۳

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت

ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست               کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

درویشی به سرما برون خفته بود و گفت

ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست                          گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست

ملک را خوش آمد صرّه ای هزار دینار از روزن برونداشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقّت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد.

درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد

قرار بر کف آزادگان نگیرد مال                       نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روی از و در هم کشید و زینجا گفته‌اند اصحاب فطنت و خُبرت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.

حرامش بود نعمت پادشاه                           که هنگام فرصت ندارد نگاه

مجال سخن تا نبینی ز پیش                       به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

گفت این گدای شوخ مبذّر را که چندان نعمت به چندین مدّت برانداخت برانید که خزانه بیت المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان الشیاطین

ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد                  زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ

یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف به تفاریق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند امّا آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز بنومیدی خسته کردن

بروی خود در طماع باز نتوان کرد                           چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد

 کس نبیند که تشنگان حجاز                                 به سر آب شور گرد آیند

هر کجا چشمه ای بود شیرین                             مردم و مرغ و مور گرد آیند

 

 نکات مفید:

 عشرت: عشرت با عیش همراه است عیش ناظر به حیات فردی و عشرت ناظر به حیات جمعی است. صفا با جمع را عشرت و صفای فردی را عیش می‌گویند و عیش جان افزا است.

 - دم: لحظه

 - دینار: طلا، برخی از محققین چون راغب اصفهانی در مفردات گفته‌اند دینار کلمه‌ای فارسی مرکب از دین و آر است یعنی آن چه دین، می‌آورد یا آن چه، دین می‌آورد. ریشه آن دِنار است به دلیل آن که جمع آن دَنانیر است.

 -  رقت:‌ رقیق مخالف غلیظ است و رقیق‌القلب در مقابل قسی‌القلب است. قسی القلب کسی است که دلش بر اثر عوامل مختلف برنمی‌گردد و اثر نمی‌گیرد ولی کسی که رقیق القلب است از حرف دیگری تاثیر می‌گیرد و آن را قبول می‌کند و دلش نرم می‌شود. ملک را بر حال ضغیف او رقت زیادت شد: ملک بر اثر این که شبی را به عشرت گذرانده بود قلبش رقیق شده بود اگر قلب انسان قوی باشد گرد عیش و عشرت نمی‌گردد و معاشرینی را انتخاب می‌کند که به قوت قلب او کمک کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت هجدهم

حکایت۶

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد            گـو در ایـام سـلامت بـه جـوانـمردی کـوش

بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود              لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری

همان به که لشکر به جان پروری                که سلطان به لشکر کند سروری

ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

نکند جـور پیشـه سلطـانـی                      کـه نیـاید ز گـرگ چـوپانـی

پادشاهی که طرح ظلم افکند                    پای دیوار ملک خویش بکند

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.

پـادشاهی کـو روا دارد سـتم بر زیـر دست                    دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین                  زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

 

 

نكات مفيد:

- دست تطاول:‌ دست درازی، ریشه تطاول ، ط و ل است.

- رعیت: اصطلاح کهنی است و این کلمه یادگار نظام دامداری است که چوپان باید چوب‌بانی می‌کرده است رعیت کسی است که باید رعایت حال او را کرد. امروزه کلمه سائس و رعیت داریم که سائس به معنای سیاست‌گزار و کسی است که در واقع دیگران را چوپانی می‌کند.

- مکاید: مصدر میمی، جمع مکیده به معنای کید، طراحی، حیله است. تفاوت کید و مکر در این است که مکر جنبه مثبت آن بیشتر و کید جنبه منفی آن بیشتر است. امر کید، کِد و امر مکر، اُمکُر است.

- به جهان برفتند: از جهان می توان در ادبیات به معنای جهنده، روان و دوان استفاده کرد و این بیت سعدی شاهدی برای این نظر است

بگفت احوال ما برق جهان است     گهی پیدا و دیگر دم نهان است

در اینجا برق جهان به معنای برق جهنده است.

- کربت: دردسر، گرفتاری و جمع آن کُرب است؛ مکروب کسی که دچار دردسر و گرفتاری شده است.

- جور: ظلم وقتی علنی و عمومی و اجتماعی می‌شود آن را جور می‌گویند اما ظلم همه انواع ستم را شامل می‌شود. پادشاه جائر کسی است که نظم اجتماعی را به هم می‌ریزد و قواعد حقی که مردم پذیرفته‌اند و با آن زندگی می‌کنند را بی‌دلیل به هم می‌زند.

- مصیبت: مونث،‌آنچه به انسان اصابت می‌کند. مصیب: مذکر، اسم فاعل (باب افعال) به معنای اصابت کننده. 

- مقرر: ریشه آن (ق ر ر) تقریر، مصدر و به معنای اثبات، تثبیت است و  اقرار به معنای ثبت کردن است در قدیم پای درس دانشمندان که می‌نشسته‌اند درس‌ها را می‌نوشته‌اند و آن نوشته ها را تقریر درس استاد می نامیده اند.  مملکت مقرر شد: ثابت شد که مملکت مال اوست.

- خلقی بر او به تعصب گرد آمدند: ‌تعصب کلمه‌ای عربی و به معنای قدرت و قوت است معنای جمله: با یکدیگر قدرت‌هایشان را یکی کردند و ائتلاف تشکیل دادند. (امروزه معنای تعصب در فارسی تغییر نموده و به معنای پافشاری و حمایت بی‌چون و چرا  است.)

 

 

توضیحات:

۱. مفعَل و مفعِل دو وزن برای مصدرهای ثلاثی مجرد هستند زمانی از مصدر میمی استفاده می‌کنند که مصدر بلیغ نیست اما نیاز به مصدر دارند.

۲. کربت و غربت جناس دارند.

 

حکایت۷

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد

بفرمود تا غلام به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سکان کشتی آویخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید                        معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حـوران بهشتـی را دوزخ بـود اعـراف                           از دوزخـیــان پـرس کــه اعــراف بهـشتسـت

 فرقست میـان آن کـه یـارش در بـر                             تــا آن کـه دو چـشـم انـتـظارش بـــر در

 

 

نكات مفيد:

-  محنت: آفت، بلا. در فارسی این کلمه به باب افتعال برده شده و کلمه امتحان از آن ساخته شده است. به همین دلیل کلمه امتحان بار عاطفی منفی دارد.

- منقض: به معنای مکدر و تیره آمده و با عیش در گلستان ترکیب شده است.

- عافیت: معنای عرفی آن سلامتی است و معنای صحت، سلامت و عافیت با یکدیگر متفاوت است.

- صحت: هر عضوی به کمال خودش رسیده باشد و اندازه آن درست باشد.

- سلامت: عضو هم به لحاظ ماهیت صوری درست باشد و هم خوب کار کند.

- عافیت: هم اعضاء صحیح و هم سالم باشند و هم با یکدیگر به خوبی همکاری کنند.

 

حکایت ۸

هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم                          وگـر با چون او  صد بر آیی به جنگ

از آن مـار بـر پـای راعـی زنــد                               که ترسد سرش را بکوید به سنـگ

نبینـی کـه چـون گـربه عـاجزشود                         بــر آرد بــه چنـگــال چـشـم پـلنـگ

 

نكات مفيد:

- قول حکما را به کار بستم: حرفی که از حکما یاد گرفتم را به کارهایم اضافه کردم (در عربی وقتی می‌خواهند کاری را انجام دهند می گویند عَمِل بقَوله، این عبارت در اینجا ترجمه شده است. )

 

حکایت ۹

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

به دین امید به سر شد دریغ عمر عزیز                            که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته بر آمـد ولی چه فایـده زانک                           امید نیست که عمر گذشته باز آید

 کوس رحلت به کوفت دست اجل                                  ای دو چشمم وداع سر بکنید

ای کف دست و ساعد و بازو                                         همـه تـودیـع یکـدگـر بکنیـد

بر منِ اوفتاده دشمن کام                                             آخـر ای دوستـان گـذر بکنیـد

روزگـارم بشـد بنـادانـی                                                مـن نکـردم شما حذر بکنید

 

 

نكات مفيد:

- اجٌل: مهلت، مرگ.

 

حکایت ۱۰

بر بالین تربت یحیی پیغامبر(ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

درویش و غنی بنده این خاک درند                                          و آنان که غنی ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت از آن جا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

به بازوان توانا و قوت سر دست                                          خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید                                       که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست

هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت                     دمـاغ بیهـده پخـت و خیـال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده                                       وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست

 

 بنی آدم اعضای یک دیگرند                        که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار                       دگر عضـوها را نمـاند قـرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                      نشاید که نامت نهند آدمی

 

 

نكات مفيد:

- تربت: خاک

- انصاف: مصدر باب افعال، ریشه آن (ن ص ف) و نصف به معنای یک دوم است. انصاف به عدل ترجمه شده است چون مثل ترازو هر دو طرف آن همتراز با یکدیگر است. اما در واقع عدل این است که حق طرف مقابلم  را بدهم و  انصاف این است که‌طرف مقابلم را مثل خودم حساب کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

مراعات نظیر

یکی از صنایع ادبی که بسیار اهمیت دارد و باعث زیبایی سخن میشود ، ارایه مراعات نظیر است .

در ارایه مراعات نظیر بین حد اقل دو واژه از نظر معنایی تناسب وجود دارد که باعث میشود سخن ما زیباتر و گیراتر شود .

این صنعت  بین کلمه ها  هماهنگی ، توازن و توافق بر قرار میکند .

 

مثال :

از مشک همی تیر زند نرگس چشمت               زان لاله روی تو زره ساخت ز عنبر

 

بین کلمات مشک و عنبر ، تیر و زره ، نرگس و لاله  ، چشم و روی ، تناسب و مراعات نظیر دیده میشود

 

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو                باید که سپر باشد پیش همه پیکانها

 

بین کلمات  کمان  ، سپر و پیکان  ارایه مراعات نظیر رعایت شده است .

 

نکته : در این ارایه کلمات می توانند از نظر همجنس بودن ( گل و لاله )  مشابهت ( دهن و غتچه ) تضمن ( مدرسه و کلاس ) و ملازمت ( شمع و پروانه ) نیز استفاده کرد . و نکته حائز اهمیت اینست که در معنا با یکدیگر تناسب داشته باشند که در صورت لزوم از مترادف کلمات هم بتوانیم استفاده کنیم و همان زیبایی حفظ شود .

مثال :

 آفتاب ، ماه ، ستاره ، کیوان                                 تیر و کمان

شمس ، قمر ، نجم    ، زحل                                 سهم و قوس

 

این صنعت به خاطر اهمیتش یکی از لوازم اولیه سخن ادبی است و در ادبیات به نامهای دیگر هم نامیده شده است . به نامهای :

ائتلاف (موانست یافتن )   توفیق ( موافق گردانیدن )  تلفیق ( با هم اوردن )  مواخات ( برادری کردن )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محرری  | 

آراستن شعر

"قالب شعری"که همواره برای شاعران در حکم ظرف معنی بوده اند در طول زمان تغییر کرده اند.این تغییرات در شکل شعرها منوط به تغییرات در شکل معنی شعرها بوده است و بدین سان قالبهای گذشته پاسخگوی معانی جدید نبوده اند و قوالب جدیدی طلبیده اند.

یکی ازین تغییراتی که در شکل شعرها به وجود امده است مربوط به ارایش صورت نوشتن شعر است به شکل درخت یا پرنده یا فواره و...به این نوع شعر موشح(به ضم اول و فتح دوم و سوم)گفته می شود.این شعر از اقای حمید مصدق است که صورت نوشتاری آن جهت پایین را تجسم می بخشد:

از روی نرده

خم شده

روی

ر

و

د.

و این شعر از خانم طاهره صفارزاده:

زندگی تکرار نگاه آسانسورچی است:

بالا

پایین

پایین

بالا

پایین

پایین

بالا

پایین.

تکرار کلمه های "بالا"و"پایین"به خواننده کمک می کند تا معنای شعر را زودتر دریابد.علاوه بر آن فزونی "پایین"بر "بالا"نشان دهنده ی جهان بینی شاعر مبنی بر رو به افول بودن زندگی است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناطقیان  | 

مثعنجر و درسی که امروز صبح علی الطلوع گرفتم

در لغتنامه دهخدا گشت و گذار می کردم که به واژه مثعنجر رسیدم

نوشته بود مثعنجر ( به ضم میم و سکون ثا و فتح عین و سکون نون و فتح جیم) عمیق ترین جاهای دریا را می گویند و از ابن عباس نقل کرده بود که گفته است:" علمي الي علمه کالقرارة في المثعنجر" يعني علم من در مقام مقايسه با علم علي مانند برکه خردي است که در کنار دريا نهاده باشد.

به یاد نوشه ای افتادم که سالهاپیش از قول ادیبی نوشته بودم

به دفترم مراجعه کردم و دیدم که از نهایه ابن اثیر نقل کرده است که علی در علم مثعنجر بود؛ تنها اشتباه آن استاد این بودکه تلفظ واژه را درست نمی دانست و به غلط یاد داده بود.

در یادم نگاه داشتم که دانشمندان بزرگ هم گاهی اشتباه می کنند و این عیبشان نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط باقری  | 

قسمت هفدهم

حکایت ۵

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

بالای سرش ز هوشمندی

   می‌تافت ستاره بلندی

فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست

ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

تــوانـم آنـکـه نیـازارم انـدرون کسـی

حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست

بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست

که از مشقت آن جز به مـرگ نتوان رسـت

 

شـور بـختـان بـه آرزو خـواهنـد

 

مقبلان را زوال نعمت و جاه

گـر نبینـد بـه روز شپّــره چشم

چشمـه آفتـاب را چـه گنـاه

راست خواهی هزار چشم چنان

کـور بهتـر کـه آفتـاب سیـاه

 

 

نکات مفید:

-          سرهنگ: ترکیبی از سر و هنگ است که هنگ به معنای سنگینی، تمکین و وقار و همچنین هوشیار، باهوش، زور و قدرت، غار،   غم‌خوری و نگه‌داشتن غم یا سپاه، لشگر، قوم و قبیله و بسیار و فراوان است و در زبان پهلوی به معنای فهم و معرفت بوده است. این کلمه به دلیل خوش ساخت بودنش در سیستم نظامی به کار می‌‌رفته و بعد، از این کلمه در عرصه‌های دیگر نیز استفاده شده است.

 

-          اُغلُمِش: اسمی ترکی است نام یکی از پادشاهان ایرانی بوده است.

 

-          آثار بزرگی در ناصیه او پیدا: ناصیه موی پیشانی است و مجازاً به پیشانی گفته می‌شود. در گذشته افرادی بوده اند که از نگاه به چهره و پیشانی فرد قدرت‌های او را تشخیص می‌دادند.

 

-          ‌می‌تافت: در ادبیات گاهی "ب" به "ف" تبدیل شده است و در اینجا، "‌می‌تافت" به معنای "می تابید" است.

 

-          هنر: فضیلت اخلاقی

 

-          اقبال و دولت خداوند باد:‌ قبل از این عبارت "در سایه خداوندی . . ." را به کار رفته به همین جهت نسخه "اقبال و دولت، خداوند را باد" متناسب به نظر می رسد اما اگر نخواهیم نسخه دیگر را بپذیریم می‌توانیم بگویم" اقبال و دولت، خداوند باد" به معنای این که اقبال و دولت همیشه سرور و رئیس باشد.

 

-          به رنج در: ویژگی سبکی است.

 

-          مقبل: آنکه به اقبال، نعمت و جاهی رسیده است؛ این کلمه از ریشه ق ب ل به باب افعال رفته و اقبال شده با معنای پیش رفتن  و مقبَلان جمع آن است یعنی آن‌که نعمت به سمت او آمده و روزگار به او رو کرده است.

 

-          رست: رها شد، بن ماضی و بن مضارع آن ره است

 

-          زوال: افتادن، وقت ظهر را زوال آفتاب می‌گویند چون خورشید به اوج خود رسیده و از آن به بعد اوج آن کم می‌شود.

 

-          راست خواهی هزار چشم چنان:‌ واقعاً ( یا اگر راستش را بخواهی ) اگر بخواهی هزار چشم غیرواقع بین داشته باشی که آفتاب را سیاه بدانی کور باشی برایت بهتر است.   

 

 

توضیحات:

1.       در ادبیات فارسی گاهی شور در مقابل شیرین به کار رفته است به خاطر این‌که شور و شیرین به آب مربوط هستند و آب نماد ارتباط برقرار کردن ما با هستی است و همچنین تمثیلی از آیه قرآن (هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ ... ۵۳ فرقان ) است. آب شیرین مثالی از طبع ملایم و اخلاق‌ خوب و روحیه ‌نرم و آب شور نمادی از طبع ناسازگار و خلق تنگ است.

2.       شب و آفتاب، مراعات نظیر دارند و بین چشم و چشمه می توان نوعی سجع قایل شد چرا که آرایه ها از صوت واژه‌ها تشخیص می‌دهند نه شکل ظاهری‌شان.   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت شانزدهم

حکایت ۴

 

نکات مفید :

-          غنيمت: فایده‌ای که شخص، آن را بیش از دیگران به دست می‌آورد. کتاب مجمع‌البحرین در تعریف غنیمت می‌گوید: "الغنیمة هی فائدة محتسبه " فایده‌ای است که کسب می شود. می‌توان گفت غنیمت بهره ای است که به چنگ می‌آید.

 

-          روی شفاعت بر زمین نهاد: از اعتبارش برای شفاعت خرج کرد.

 

-          تربیت نااهل را چون گردکان بر کنبد است: گردک: گردو، "و" آن نسبت، منسوب به گرد است. در نظر ایرانیان قدیم به کره، گرد می‌گفتند که گردو منسوب به آن است. در عبارت فوق الذکر، تربیت به منزله گردو و نااهل به منزله گنبد گرفته شده است تربیت برای نااهل چون گردو بر روی گنبد است که قرار نمی‌گیرد و فرو می‌افتد. (در گذشته روی آب‌انبار گنبد درست می‌کردند)

 

-          نسل فساد اینان منقطع کردن اولی‌تر است: اَولیٰ‌: سزاوارتر، بر وزن افعل، از ریشه و ل ی در این جمله مراد اَولٰی و "تر" آن غلط مصطلح است.

 

-          آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه‌داشتن کار خردمندان نیست: آدم عاقل کاری نمی‌کند که از باقیمانده آنچه خراب شده چیز دیگری سر برآورد. اگر می‌خواهی کاری را درست کنی آن را از ریشه درست کن.

 

-          ابر اگر آب زندگانی بارد . . . : درخت بید میوه ندارد و اگر آب زندگانی هم از ابر بیاید درخت بید میوه نمی‌دهد از بعضی نی‌ها، فقط می‌توان حصیر درست کرد و نمی‌توان از آن نی، شکر بدست آورد.

 

-          طوعاً و کُرها:‌ خواه ناخواه در اینجا کُره آمده است؛ تفاوت کُره و کَره در این است که کَره همه نوع سختی است و کُره سختی است که مقدماتش را دوست داشته‌ایم از این روست که در قرآن کریم حاملگی زنان، کُره نام گرفته است.

 

-          رای: اسمی که مصدر راییدن از آن ساخته شده است و رایانه نیز ساختی از آن دارد؛ حدس، تدبیر، نظر، راه و طریق

 

-          دام مُلکُه:‌ جمله دعایی، به معنای پادشاهی او مداوم باشد.

 

-          بغی و عناد: سرکشی و لجبازی

 

-          کل مولود یولد علی الفطره فابواه یهودانه و ینصرانه و یمجسانه: هر مولودی بر فطرت زاده می‌شود ولی پدر و مادرش او را یهودی، مسیحی و مجوسی می‌کنند.

 

-          سگ اصحاب کهف روزی چند: خداوند در سوره کهف از سگ اصحاب کهف نام برده و برایش ضمیر عاقل به کار برده است.

 

-          آب سرچشمه خرد: آب حقیر و ناچیز سرچشمه

 

-          نصب کردند: جایگاه و اعتبار دادند.

 

-          حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش بیاموختند: طریق حرف زدن و رد کردن خواسته دیگران و آداب خدمت را به او یاد دادند.

 

-          همگنان: هم ردیفان

 

-          شمّه: از شَمَمَ به معنای بوییدن، استشمام و مجازاً در فارسی به معنای اندک و کم استعمال شده است‌. 

 

-          جبلّت: جبلّه،‌ سرشت اصیل

 

-          سالی دو بر این برآمد: دو سال گذشت

 

-          اوباش: جمع بوش، اشتقاق کبیر است و  برای راحتی کلام "بوش" به "وبش" تغییر یافته است. معمولاً جمع این کلمه به کار می‌رود و مردم عامی، نفهم را اوباش می‌گویند.

 

-          عقد موافقت ببستند: با یکدیگر هم پیمان شدند.

 

-          مغاره: مصدر میمی غار، مغار و به معنای غاری که در کوه باشد

 

-          ناکس: پست، فاقد شخصیت، کسی نیست

 

-          خس: خاشاک، خرده کاه، علف خشک، گندم را از خوشه جدا می‌کنند ذراتی که در ساقه می‌ماند هر کدام را خس می‌گویند.

 

-          به جای: در حق

 

 

توضیحات:

1.       دوبیتی و رباعی: دو بیتی بابا طاهر و رباعی خیام مشهور هستند وزن رباعی‌ها مفعول مفاعلن مفاعیلن فع ( بحر هزج مثمن اخرب يا اخرم ) است و بیشتر لاحول ولا قوة الا بالله در آن است و دو بیتی‌ها بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل (بحر هزج مسدّس مقصور ) است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مدیر وبلاگ  | 

قسمت پانزدهم

حکایت ۴

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قلّه کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختی که اکنون گرفتست پای 

 بـه نیروی شخصی برآیـد ز جای

و گـر همچنــان روزگـاری هلـی

 بـه گـردونـش از بیـخ بر نگسـلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل